#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_302
همیشه این او بود که با مهر و محبت به دنبال سایه بود و طلب عشق می کرد...
با صدای مادر جواب سوالهایش را گرفت:
- خوشی زده بود زیر دلت... مردت همیشه دور و برت بود ... نازتو می کشید... اما تو کور بودی... نمی دیدی... دنبال یه عشق واهی بودی... ندونم کاری کردی مادر... قبول کن...
پریوش احساس آرامش می کرد...
دختر مغرورش تازه فهمیده بود چه گوهر گران بهایی را از دست داده است...
یک عمر قدرش را ندانسته بود...
خواست از جایش برخیزد که مچ دستش اسیر دست سایه شد.
سایه نفسی گرفت و با چند لحظه مکث پرسید:
- مامان می گی چی کار کنم؟
لبخند غمگینی بر لب های پریوش نشست و جواب داد:
- زندگی کن مادر... اگه می تونی جبران کن... کاری کن امیر علی ببخشدت... بهش عشق بده...
-کاش هنوزم عاشقم بود!
romangram.com | @romangram_com