#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_301
–جانم...
–من چرا انقدر بدبختم؟
- نگو مادر... ناامید نباش...
هق هق کنان گفت:
-می دونی... امیر...امیرعلی... بهم گفت کاش مرده بودی... امیری که جونش برام در می رفت...
دلش می خواست بر سر تک دخترش داد بزند و بگوید "خود کرده را تدبیر نیست"
اما هر چه بود او فرزندش بود و نمی خواست در این روزهای ناامیدی و بی قراری و با حال و روزی که او داشت، سرزنشش کند... به همین دلیل نوازشگرانه دستش را گرفت و با محبت مادرانه ای گفت:
- مامان جان عصبانی بود... تو دعوا که حلوا خیرات نمی کنن... بهش حق بده... این همه سال اذیتش کردی دم نزد... یه تنه اون بچه رو به دندون کشید... تو چی کار کردی مادر؟... هی رفتی و اومدی چزوندیش... کم اذیتش نکردی ... هر کی بود تا حالا ده تا زن گرفته بود... حالا هم که این جوری بهش گفتی... چه انتظاری داری مادر؟
نمی دانست چرا از وقتی که امیرعلی پسش زده دلش آغوش او را می خواهد...
اصلا این عشق و علاقه کجای زندگیش گم شده بود؟
چند ثانیه پلک هایش را بر هم فشرد ...
چرا احساس می کرد که هم چون کوری بوده و حالا بینا شده است...
چرا هیچ وقت امیرعلی را ندیده بود؟
romangram.com | @romangram_com