#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_300
-اَه باز گفت... تو صبر کنو ببین.
نگاهش روی هر دوی آن ها چرخید... آن روز با دیدن آن ها ترسیده بود اما عجیب ورق برگشته بود و همه چیز دست به دست هم داده بود تا با هر دوی آن ها ارتباط برقرار کند. و حالا قرار بود بابت پرداخت مبلغی کلان از زندان رهایی یابد.. مازیار شکایت کرده بود... فردا او را به دادسرا می بردند و قرار بود توسط دوستان فری از آن جا فرار کند.. ماندنش در زندان اشتباه محض بود ... جرم آدم ربایی جرم کمی نبود و باید سال های زیادی در زندان می ماند... پس ترجیح می داد هر طور شده فرار کند... پری گفته بود بعد از فرار از مرز ردش می کنند و او اطمینان داشت با پیدا کردن آن ها شانس با او یار بوده است... این بار با اطمینان بیشتر پرسید:
– خب من باید چی کار کنم؟
فری با چشمانی خندان گفت:
-بشین تا برات بگم...
****************
دلش می خواست میمیرد، اما امیرعلی او را این چنین پس نمی زد. با ورود مادرش به اتاق ملافه را روی سر کشید و خود را زیر آن پنهان کرد. پریوش لیوان آب پرتقال را کنار دستش روی پا تختی گذاشت و لبه ی تخت نشست... دست به سمت ملافه برد و آرام آن را کنار کشید. چهره ی به هم ریخته و آشفته ی سایه دلش را کباب کرد... این دختر تمام عمر با نادانی هایش زندگی را بر خودش زهر کرده بود... چشمان خوشرنگ سایه که خیس شد آتش بر قلبش زد و گفت:
- آخه چرا با خودت این طوری می کنی؟
نالید:
- مامان...
romangram.com | @romangram_com