#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_299

ناباور نگاهش به سمت مازیار کشیده شد.

اما صدای قاطع و محکم احمد هر چهار نفر را به سمت خودش متوجه کرد:

- اون برادر نازه...

هنوز جوابی نداده بود و مات و متحیر به سمت احمد چشم چرخانده بود که با صدایی افتادن چیزی به عقب برگشت و نازش را بی هوش نقش بر زمین دید...

**************

سرش را از روی بالش برداشت و دستش را عصای تن کرد و گفت:

-فری مطمئنی نقشه ت عملیه؟

فری نفسی گرفت و کلافه گفت:

- ندا یه باره دیگه تو کار من شک کنی، دیگه تو روت نیگا نمی کنم... دختر هنوز از مادرزاده نشده کسی به خواد به نقشه های من شک کنه.

پری همان طور که کنارش روی لبه ی تخت می نشست لب هایش را جمع کرد و گفت:

-اوم... ببین فردا بهت ثابت میشه!

-آخه شما از این تو چه جوری می خوایین منو فراری بدین؟

فری چشمانش را در سلول کوچک چرخاند و با صدایی که سعی در پایین آوردنش داشت جواب داد:

romangram.com | @romangram_com