#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_298


ماهی چه می دانست در آن لحظه عادل چه حالی دارد... نفس نفس زنان رو به مازیار داد زد:

- می کشمت کثافت... تو با چه حقی دست به زن من زدی؟

پوزخندی بر لب های مازیار نشست. همین باعث شد عادل حرصی تر و بی توجه به دادهای ماهی دوباره به او حمله ور شود و مشتی دیگر نثار چانه اش کند و او را نقش زمین سازد ...با این که او را قبلا ندیده بود اما چشمان نگران و دستان مرتعش ناز او را مطمئن ساخته بود که فرد مقابلش شخصی جز مازیار نیست . انگار از قبل منتظر به دست آوردن چنین فرصتی بود تا عقده ی دل خالی کند... دست ناز که او را به عقب کشید و با بغض گفت:

- عادل جان!

همچون آب روی آتش کمی آرامش کرد... اما هنوز نفس نفس می زد و دنبال بهانه بود...نگاهش روی چهره ی رنگ پریده ناز سر خورد اما در همان لحظه مازیار از جا بلند شد و همان طور خونسرد گفت:

- حالا دیگه باید برای بغل کردن خواهرم از تو اجازه بگیرم؟

عادل که هنوز متوجه منظور او نشده بود ،دیوانه وار به او حمله کرد و یقه اش را در دستانش چلاند و با دندان های کلید شده گفت:

- چی داری واسه خودت زر می زنی... ها؟

نگاه هر دو مرد خیره درهم قفل شده بود . برقی پر از شیطنت از چشمان مازیار گذر کرد... دلش هری ریخت... شاید لحن نگران ماهی برای صبر کردن به خاطر این حقیقت بود... یعنی چه که برادرش بود؟ضربان قلبش کند شد و رنگ از رخسارش پرید . انگار که روح از تنش جدا شده بود. بی اراده دست هایش سست شد و کنارش افتاد... شاید باید کمی آرام می گرفت... به عقب برگشت و نگران به صورت خیس از اشک ناز خیره شد... ماهی جلو آمد و گفت:

-مادر چرا یه دفعه افسار پاره کردی... یه لحظه صبر داشته باش!

و نگاهی به مازیار انداخت و گفت:

- انگار که راست می گه...


romangram.com | @romangram_com