#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_297

کلید را در قفل انداخت و آن را تا نیمه باز کرد. تا کمر خم شد و در برابرش تعظیم کرد و با صدایی لبریز از عشق و محبت، گفت:

- بفرمایید بانو ... خانم ها مقدم ترند...

ناز با طنازی گفت:

-عادل!

- انقدر حال می کنم این جوری می گی عادل.

هر دو وارد حیاط شدند ، اما با دیدن فرد روبه رویشان که با ابروهای گره خورده نگاهشان می کرد در جا میخکوب شدند...

*****************

بهت زده وسط حیاط ایستاده بود و به این فکر می کرد که چه طور کام شیرینش با دیدن مازیار همچون زهر تلخ شده است. دیدن چهره ی او تنها چیزی بود که در آن زمان و مکان تصورش را هم نمی کرد... نگاهش روی مازیار مات شده بود... و بی اختیار تنش میلرزید.اما مازیار گامی بلند برداشت و غافلگیرانه تن مرتعشش را با دست سالم در آغوش کشید و لب زد:

- خوبی؟

نفسش بند رفت. آن قدر سریع به آغوشش کشیده شد که نتوانست عکس العملی از خود نشان دهد... مازیار کمی عقب کشید و خیره به صورتش با دست سالمش گونه اش را نوازش داد و گفت:

- خیلی دلم برات تنگ شده بود!

اما ناز پاسخی نداشت...آخر هنوز از کار او بهت زده بود. از طرفی نمی دانست چرا حس در بدن ندارد... شاید فشارش افتاده بود... اما عادل اجازه ی فکر کردن به او را نداد و هم چون پلنگ زخمی او را از مازیار جدا کرد و به عقب کشید و بی درنگ مشتی نثار صورت او کرد. مازیار" آخی " گفت و چشمش را گرفت و گامی به عقب برداشت... تمام این اتفاقات آن قدر سریع و پشت سرهم افتاد که هیچ کس نتوانست حرکتی کند. صدای ماهی که او را که رفته بود تا مشت دیگری به صورت مازیار بکوبد در جا خشک کرد.

– عادل جان صبر کن...

romangram.com | @romangram_com