#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_292


همون موقع نگاه هر دو به سمت من چرخید.... و حسی رو که توی چشمای هر دو می دیدم یکی بود... هر دو دوستم داشتن...

و انگار که من باید بین این دوتا یکی رو انتخاب می کردم... اما پدربرزگم قاطعانه گفت:

- پسر بگیر بشین... دیگه باید این ماجرا همین جا تموم بشه... خب راست می گه... من بودم می رفتم... تقصیر دخترته که شرطش سنگینه... این بنده ی خدا از این به بعد چه طور می تونه این جا زندگی کنه... مردم رو نمیشناسی... منم موافقم که از این جا برن...

یه بار تو عمرم احساس کردم پدربزرگم حرف حق رو زد... سیاوش حتی نمی خواست جلوی خانواده ی من کم بیاره... سی سال خان و خانزادگی و حالا می خواستم رعیت بشه و مثل یه آدم معمولی زندگی کنه... روم هم نمی شد بگم از حرفم برگشتم... غرورم اجازه نمی داد... حرفی بود که زده بودم و باید پاش وایمیستادم... سیاوش هنوز منتظر نگاهم می کرد. پدر بزرگم دوباره گفت:

- حرف آخر رو ماهی می زنه...

پدربزرگم خوب تو چشمام عشق به سیاوش رو دیده بود... شرمگین و خجالت زده گفتم:

- بابا منو ببخش...

پدرم نگاهی غمگین به من انداخت و بدون صحبت از اتاق بیرون زد . همون لحظه اشک تو چشمام جمع شد... سیاوش یه نگاه دیگه به من انداخت و برق شادی رو تو چشماش دیدم... از جا بلند شد و پشت سر پدرم بیرون رفت... اون شب سیاوش تونست با منطق خودش پدرم رو راضی کنه... و قرار شد وقتی تکلیف اموالش رو روشن کرد ، دوتایی به سمت جنوب کوچ کنیم...

صدای ناز او را به خود آورد:

- خاله؟

-جانم!

- هیچ وقت از خان نپرسیدین چرا انقدر راحت از اموالش گذشت؟


romangram.com | @romangram_com