#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_293

- چرا مادر... اتفاقا چند وقت بعد این سوال رو ازش پرسیدم ... می دونی چی گفت؟

- نه!

-گفت ماهی ازت ممنونم که منو از بند و اسارت اون ثروت نجات دادی... شاید به ظاهر اون موقع همه چی داشتم، اما چیزهایی که الان دارم هیچ وقت نتونستم با پول بخرمشون... اون ثروت اجازه نمی داد مهربون باشم... نمی تونستم محبت کنم... باید خصلت خانیمو حفظ می کردم... اما آدم معمولی بودن رو ترجیح می دم به خان بودن... من با تو عشق دارم... دوست ندارم به اون زندگی برگردم...

تقه ای به در خورد و عادل وارد اتاق شد و با لبخند رو به ناز گفت:

- بریم؟

ناز سرش را پایین انداخت. ماهی گفت:

- پاشو دختر از صبح این پسره انقدر رفت و اومد خسته شد... پاشید برید که به همه ی کاراتون برسید...

عادل چشمان عسلیش را به او دوخت و گفت:

- خاله این چه جور دختریه؟... همش خجالت می کشه...

ماهی با لحن دلنشینی گفت:

- اون خجالتی نیست تو خیلی پررویی بچه...

-ببین اگه شیطونی کنی، اون موقع منم به موقع تلافی می کنم... ها.

ناز با عشوه گفت:

romangram.com | @romangram_com