#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_291



خنده از لب های ماهی کنار نمی رفت... دو روز بود که از برگشتش می گذشت... به امیرعلی زنگ زده و تمام ماجرا را تعریف کرده بود. با سوگل هم صحبت کرده بود ... امیر علی روز گذشته سوگل بی قرار را برای ساعتی نزد او آورده بود و همین تأثیر بسزایی روی روحیه ی هر دو داشت... عادل همان شب با ماهی حرف زده و این بار کوتاه نیامده و گفته بود که دیگر تحمل دوری از نازش را ندارد...انقدر اتفاقات عجیب و غریب برایشان پیش آمده بود که همگی می ترسیدند... قرار بود آخر هفته عقد کنند... می ماند عروسی که تصمیم داشتند جشن کوچکی در ایام نوروز برگزار کنند و با شروع سال جدید، زندگی در کنار یکدیگر را آغاز نمایند...

کنار ماهی نشست و گفت:

- خاله؟

- جانم.

–نگفتید شرط و قبول کردید چی شد؟

- نگو می خوای ادامه ی قصه رو تعریف کنم؟

- خاله تو رو خدا زودتر برام تعریف کنید... این دو روز دل تو دلم نبود، ببینم چی شد... الان تعریف کنید... بعد از ظهر باید بریم برای انتخاب لباس عروس...

هنوز اصرار عادل را برای پوشیدن لباس عروس را نمی فهمید...

-الهی قربونت برم مادر... خوشبخت بشی عزیزم.. میگم برات...

ماهی مثل همیشه ، گویی به عالمی دیگر پا می گذاشت.

- وقتی برگشتم خونه، شادی عجیبی زیر پوستم دویده بود... لپام سرخ شده بود و به قول نرگس چشمام برق می زد... آروم کشیدمش کنار و حرف ها و کارهای خان رو براش تعریف کردم... همین جوری با چشمای گرد شده نگام می کرد. قرار گذاشته بودیم من حرفی نزنم و خود خان پیک بفرسته... وقتی خان پیک فرستاد که برای مراسم میان همه موافق بودن ... خوشحال و راضی . اما من جرأت نکردم از شرط خان بگم... این بار خان با کلی هدیه اومد... پدربزرگم خیلی خوشحال بود... آخه دیگه همه ی حرف و حدیث ها تموم می شد و به قول خودش کسی نمی تونست پشت سرمون لُغز بخونه... اما وقتی خان از شرطش گفت ، اولین نفر پدرم بود که از جاش بلند شد و گفت:

- من هیچ وقت اجازه نمی دم ماهی این کارو بکنه...

romangram.com | @romangram_com