#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_290


- ناز... ناز خواهرته.

مازیار بهت زده نگاهش کرد... اما دقایقی چند،لب های مازیار کم کم به دو طرف کش آمد و پقی زیر خنده زد... آن قدر بلند می خندید که اشک از گوشه ی چشمانش جاری شد و لحظاتی بعد خنده های هیستریک و عصبی اش تبدیل به گریه شد. شانه هایش که شروع به لرزش کرد احمد جلو آمد و دست بر شانه اش گذاشت و سرش را در آغوش کشید... با خود فکر کرد چه قدر این بچه برخلاف ظاهر قوی و قدرتمندش ، ضعیف و درد مند است... بیچاره مازیار...

حالا که آرام شده بود ، به عمق فاجعه پی می برد... او عاشق خواهرش شده بود... پس تمام این مدت عشق نبود.. آن کشش ها و خواستن ها به خاطر هم خون بودن بود... ناز خواهرش بود... دلش فریاد می خواست ... می خواست هوار بکشد... تمام این سال ها خواهر داشته...پس چرا الان پیدا شده... درست وقتی که عاشق شده بود؟! آن قدر ذهنش درگیر و آشفته شده بود که حضور احمد را حس نمی کرد... احمد به سمت یخچال رفت و پارچ آب را برداشت... لیوانی آب برای او ریخت و به دستش داد.... با دستانی لرزان، آب را لاجرعه سر کشید... مگر نه این که از درون آتش گرفته بود... این جا بود که فکر کرد" سوختم شعله را خاموش کن."

تاوان کارهایش را بدجور پس داده بود... چرا باید عاشق کسی می شد که خواهرش بود... احمد زمزمه کرد:

- اون موقع تو هفت هشت ساله ت بود... نمی دونم شاید یادت بیاد یه دختری تو آشپزخونه کار می کرد ، به اسم طناز.

طناز را خوب به خاطر داشت... اصلا که الان به خاطر می آورد چه قدر ناز شبیه طناز بود... حس بد و خوب با هم آمیخته شده بود. کلافه به احمد چشم دوخت...

-یه شب بابات بیچاره دختره رو بی سیرت کرد... تو همون انبار ته باغ... دختر بیچاره رو غافلگیر کرده بود... دختره کس و کار درست و حسابی نداشت و یکی از همشهری ها ، معرفیش کرده بود... از شانس بابات زد و دختره حامله شد... اومد پیش من، نمی دونستم چی کار کنم... بردمش پیش بابات... بابات وقتی فهمید داد و قال کرد و بیچاره رو متهم به سواستفاده و هرزگی کرد... اون موقع هنوز مادرت زنده بود... بیچاره خانم... بابات از ترس فهمیدن مادرت، دختره رو سپرد به من... خواست ببرمش برای سقط... اما طناز توی راه انقدر گریه زاری کرد که نتونستم ... مثل بید می لرزید... چی کار می کردم... می بردمش که بچه شو سلاخی کنن... دلم نیومد... بردمش تو یکی از روستاهای اطراف ورامین پیش یکی از دوستام... فقط دعام می کرد... این که نذاشتم بچه ش بمیره خیلی خوشحال بود... پنهون از بابات آخر هفته ها می رفتم و بهش سر می زدم... دلم براش می سوخت... یه چند باری هم بردمش دکتر... مشکل داشت... باید مراقب می بود تا راحت بزاد... هفته ی آخر ، دوستم زنگ زد و گفت درد طناز شروع شده و باید بیایی... اواخر آذر بود... هوا سرد بود و بارون شدیدی می بارید... وقتی رسیدم بیچاره به خونریزی افتاده بود... بغلش کردم و گذاشتمش تو ماشین... تموم راه رو داشت درد می کشید. اما نمی دونم چی شد که زن بیچاره از دست رفت...یه لحظه دیوونه شدم... خیلی ترسیده بودم... اگه آقا می فهمید؟... اگه کارم به بیمارستان و کلانتری می کشید؟ رسماً بیچاره می شدم... زنم مریض بود و دستم خالی... اگه آقا می افتاد تو دردسر من بیچاره می شدم...اخراجم می کرد بی پول با یه زن مریض چی کار می کردم؟ هزار تا فکر اومده بود تو ذهنم... نبضشو گرفتم... فکر کردم مرده... از ترس گوشه جاده نگه داشتم... بارون شدیدتر شده بود... زن بیچاره رو همون جا ول کردم... طناز رو هیشکی نمی شناخت... وقتی مرده بود کسی چه میفهمید... نمی دونم چه جوری نجات پیدا کرده؟ چه طور این بچه به دنیا اومده... از وقتی ناز رو دیدم با خودم فکر کردم نکنه انقدر ترسیده بودم که فکر کردم طناز مرده...

حالا اشک های احمد هم جاری شده بود و میان گریه هایش ادامه داد:

-بیست و یک ساله دارم عذاب می کشم... بیست و یک ساله که خودمو سرزنش می کنم... بیست و یک ساله که خواب درست و درمون ندارم... وقتی ناز رو دیدم تازه فهمیدم هیچی رازی پنهون نمی مونه... حتی اگه بیست سال از روش بگذره... من مطمئنم که ناز خواهرته... اون روز می گفتی دوسش داری... این کشش و حسی که بهش داشتی... این همخونی بود ،که تو رو به سمت اون جذب می کرد...

پرده از روی خیلی چیزها برداشته شده بود... نگاهش به سمت پنجره کشیده شد و به آسمان صاف و یکدست... امروز بعد از آن باران سیل آسای دیشب هوا کاملا صاف و یکدست شده بود... بدون هیچ تیرگی... بی اختیار به یاد فرصتی که از خدا خواسته بود افتاد... ناز فرصتی بود که خدا داده بود... دلش به سمت او پر کشید... همین فردا به دیدنش می رفت... دیدن خواهری که عاشقش بود نه از آن نوع که تاکنون فکر می کرد... با خودش عهد بست خواهرش را خوشبخت کند... این فرصت را خدا داده بود که با حضور ناز به زندگی برگردد... این فرصت را به هیچ قیمتی از دست نمی داد.

******




romangram.com | @romangram_com