#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_289

- خدا بد نده بابا جان... چه اتفاقی افتاده؟

لحن نگران و پدرانه ی احمد قلبش را به درد آورد... لحنی که همیشه صدر عظیمی از او دریغ کرده بود... تنها چیز ارزشمند برای پدرش همان شیشه های کوفتی بود...اما احمد پدرانه هایش را بی دریغ خرجش می کرد... کلافه نگاهی به گچ دستش انداخت و جواب داد:

- گیر یه سری اراذل و اوباش افتاده بودم..

–اما ظاهرا چیز دیگه ای بوده! برگه ی شکایت رو امضا کردی؟

-آره صبح آوردن... یه سری هم سوال پیچم کردن... اما تو رو واسه چیز دیگه ای خواستم...

رنگ از رخسار احمد پرید و بی اختیار لب هایش لرزشی خفیف آغاز کرد...منظور مازیار را خوب فهمیده بود... گفتن حقیقت کاری سخت و دشوار بود اما مگر نه این که خود را برای این روز آماده کرده بود... مازیار صدایش کرد:

- احمد تو چی رو از من مخفی کردی؟ از اون روز فکرمو درگیر کردی؟ اون چیه که من ازش خبر ندارم... اون روز خیلی عجله داشتم... آخه جناب عظیمی به این راحتی ها نم پس نمی ده...بهش چی گفتی که انقدر زود راضی شد؟

نمی خواست آن جا و در آن حال و روز ،همه چیز را برملا کند... می دانست شنیدن آن حرف ها شوک بزرگی برای او خواهد بود اما چاره ای نداشت...مرگ یک بار شیون هم یک بار، بلند شد و کنار پنجره ایستاد.... فکر کرد مقدمه چینی کند یا.... اما زبانش بی اراده چرخید و زمزمه کرد:

- بابا جان شما یه خواهر داری!

چشمان گرد شده و سکوت مازیار نشان از شوک وارد شده می داد. چند ثانیه در سکوت به یکدیگر نگاه کردند، مازیار زمزمه کرد:

- اون کیه؟

چرا نپرسیده بود دروغ میگی؟ چرا هیچ عکس العمل شدیدی نشان نداده بود.. داد نزده بود... فقط خواسته بود بداند کیست!

آرام تر ضربه ی بعدی را زد:

romangram.com | @romangram_com