#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_287

با لبهایی خشکیده پرسید:

-دستم شکسته؟

-نه فقط... از چند جا ضرب دیده... باید حداقل چند وقتی تو گچ باشه...راستی یه شماره بده به خونوادت خبر بدیم... الان بیچاره ها نگرانت می شن...

تنها کسی که به یادش آمد احمد بود...تنها کسی که مشکلی با او نداشت... تازه فهمیده بود چه بلایی سر امیر علی آورده است... درست از وقتی که طعم واقعی عشق را چشید ، دلش برای او سوخته بود و از وقتی که ناز را از دست داد فهمید که با روح و روان امیرعلی چه کرده است...

نمی دانست در آینده می تواند اشتباهات بد گذشته را جبران نماید یا نه؟ اما دیگر روی آن را نداشت که شماره ی او را به پرستار دهد... شماره ی احمد را داد... بدنش کوفته و داغان بود... اما بی صبرانه می خواست احمد را ببیند.





******************

با صدای ماهی از اتاقش بیرون آمد... عطر رز های قرمز فضای کوچک خانه را پر کرده بود. مست بوی گل ها بود که دستی او را محکم به عقب کشید و بی اختیار در آغوش عادل جای گرفت. خجالت زده و شرمگین زمزمه کرد:

- عادل چی کار می کنی؟ خاله صدام کرد... بذار برم...

عادل چشمان خوشرنگ عسلیش را به او دوخت و گفت:

- الان وقتی رفتی تو اتاق به خاله می گی که تو این چند روز بند و بساط عروسی رو به پا کنه... من که دیگه بر نمی گردم عسلویه...

چشم گرد کرد و پرسید:

romangram.com | @romangram_com