#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_286


برقی که از چشمان هر دو زن جهید ،فهمید که می تواند روی آن ها حساب کند. لبخندی شیطانی و رضایت بخش بر لب هایش جان گرفت...

**********





دستش را که تکان داد احساس کرد وزنه ای سنگین به آن آویزان شده است. به زحمت چشمانش را از هم باز کرد و نگاهش روی دست گچ گرفته اش مات شد... نمی دانست چه گونه نجات پیدا کرده اما این را به خوبی به یاد داشت که در آخرین لحظات خدای فراموش شده اش را به یاری طلبیده بود...

هنوز دیدش کمی تار بود. ضربه ی لگدی که به کنار شقیقه اش برخورد کرده ،باعث تورم چشم راستش شده بود و همین دلیل تاری دیدش می گردید... از شب گذشته فقط درد لگدهای محکم و قوی ممد را به خاطر داشت که بی رحمانه او را به باد کتک گرفته بود... گرچه ناجوانمردانه کتک خورده بود، اما به گونه ای ته دلش خود را مستحق می دانست و احساس رضایت می کرد... با ورود پرستار ، چشم به آن سمت چرخاند... پرستار جوان با موهای های لایت شده عسلی که عجیب به چهره ی کوچک و ظریفش می آمد با دیدن چشم های باز او لبخندی مهمان لب های صورتی رنگش کرد و گفت:

- به به آقا... چه خوب که رضایت دادی ... دیگه داشتیم نگران می شدیم...

و سپس بسته ی سرم را چک کرد و دوباره پرسید:

- سرگیجه که نداری؟ حالت تهوع چی؟

خواست جواب دهد که احساس کرد زبانش بیش از حد خشک است به همین خاطر گفت:

- آب.

– باید یه کم صبر کنی... الان آقای دکتر میاد چکت کنه... تا اون موقع تحمل کن...


romangram.com | @romangram_com