#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_284


و صدای دیگری جواب داد:

- آره بابا خیلی سانتی مانتاله...

هر دو زن از قسمت تاریک اتاق بیرون آمدند و دورش را گرفتند...

–هی خوشگله ... چی کار کردی که سر از این جا درآوردی؟

عصبی جواب داد:

- به تو چه؟

یکی از زن ها که چهره ای زشت و دندان های وحشتناکی داشت خنده ی کریهی کرد و رو به دوستش که هیکل درشتی داشت، با همان لحن خاصش گفت:

- دختر، مثل این که تن این خانم کوچولو بدجور می خاره...

و ناغافل به تخت سینه اش کوبید و او را به عقب هل داد. ندا که نتوانسته بود خود را کنترل کند و حسابی غافلگیر شده بود، در کسری از ثانیه نقش زمین شد و زن دوم بلافاصله تخت سینه اش نشست و دستش را محکم روی دهانش گذاشت و نوک شیی تیز را بر گردنش سُراند و گفت:

- صدات در بیاد با فری پنجه طلا طرفی... سه سوت میری پیش فک و فامیل خدا بیامرزت.

تنش می لرزید و در دل لعن و نفرینی نثار کامبیز کرد... اگر کامبیز نامردی نمی کرد الان آن ور مرزها بود، نه در گوشه ی زندان... دلش می خواست گردن مردک را بشکند... از این که نتوانسته بود مازیار را بکشد هنوز هم دلش می سوخت... وقتی مقابل چشمانش او را روی برانکارد گذاشته بودند آهی از رو ی افسوس کشیده و بر خود لعنت فرستاده بود... در نظر او حق مازیار فقط مردن بود!

صدای زن همان طور که آرام دست از روی دهانش برمی داشت ، او را به خود آورد:


romangram.com | @romangram_com