#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_283
******************
پریوش نگاه غم زده ای به چهره ی زرد و نزار دخترش که تازه به خواب رفته بود انداخت... زندگی تک دخترش همیشه دستخوش اتفاقاتی بود که هیچ کس جز خودش باعث رقم خوردن آن ها نبود. نگاه تاسف بار امیرعلی از مقابل دیدگانش کنار نمی رفت... اشتباهات سایه کم نبود و یکی یکی پل های پشت سرش را خراب کرده بود... به عنوان یک مادر همیشه حواسش به تک دخترش بود... اما سایه با انتخابی نادرست به بی راهه رفته و هیچ وقت لذت زندگی را نچشیده بود و به دنبال سرابی از عشق می گشت...
بارها خواسته بود کمکش کند. اصلا همان موقع که او را به سمت امیرعلی سوق داد،فقط قصد و نیتش نجات او از عشق بی پایه و اساس مازیار بود... به نظرش امیرعلی بهترین بود اما دختر مجنونش هیچ وقت او را ندید...
چشمان عاشق سایه کور بود و عشق واقعی امیرعلی را نمی دید... و هیچ چیز نمی توانست او را پایبند زندگی با او کند...
شب گذشته در میان گریه هایش پشیمانی و ندامت را به وضوح در نی نی چشمان خیس او دیده بود، اما دیگر بعید می دانست امیرعلی سایه را ببخشد... که اگر می بخشید کم از مردانگی نداشت!
*****************
نگاهش به چادر سیاه زن خیره مانده بود.
افسر مأمور قفل دستبند را باز کرد و مچ دستش را گرفت و بلافاصله چفت در را کشید و او را به داخل اتاق نیمه تاریک راهنمایی کرد و گفت:
- برو تو...
گامی جلو گذاشت.همزمان در فلزی با صدای گوشخراشی پشت سرش بسته شد . صدای کلیک قفل در که نشان از چفت شدن می داد، نفسش را بند آورد... نگاهی به رد دستبند روی دستش که به شدت می سوخت انداخت...اما در همان لحظه با صدای زنی به عقب برگشت:
- به به عجب تیتیش مامانی امروز مهمون مونه...
romangram.com | @romangram_com