#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_282




*************

با صدای کلید که در قفل در راهرو پیچید همچون تیری از جا پرید. نگاه خیسش را به در دوخته بود که عادل وارد راهرو شد. دسته ای گل رز قرمز و آتشین در دستانش خودنمایی می کرد. عادل با دیدن چشمان خیس او جلو دوید و با نگرانی پرسید:

- ناز؟ چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟

با همین کلام بلند زیر گریه زد و بی اراده خود را در آغوش او انداخت. دست هایش محکم بر سینه ی عادل ضربه می زد و با لحنی که دست خودش نبود زمزمه کرد:

- خیلی دیوونه ای... ترسیدم...دیر کردی. فکر کردم بلایی سرت اومده...

لبخندی شیرین و خواستنی بر لب های عادل جان گرفت و همان طور که دستش را دور شانه ی او حلقه می کرد و او را به سینه می چسباند گفت:

-راست می گی من دیوونه تو ام... ببین تا اون سر شهر رفتم تا تونستم یه گل فروشی باز پیدا کنم....

ناز آرام گرفته بود. عطر تن عادل را به مشام کشید و قلبش بی اختیار از آن همه تلاطم باز ایستاد و آرامش گرفت... عادل از روی شال بوسه ای بر موهایش زد و چانه اش را روی سرش چشباند و گفت:

- دیگه صبرم تموم شده... امروز بریم آزمایش... می خوام که مال من بشی... رسمی و قانونی..

ناز سرش را از قفسه ی سینه ی او جدا کرد و به سمت بالا گرفت و نگاهش را به نگاه پر ستاره ی عادل دوخت و گفت:

- می خوام که مال تو باشم... رسمی و قانونی...


romangram.com | @romangram_com