#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_281
- یه نفر این جاست ... زود باشید... بیایید کمک...
کنج لبش کمی کج شد و نقش پوزخند بر آن نشست... انگار که خدا فرصتی دیگر به او داده بود.
********
شب به پایان رسید... شبی طولانی... شبی که شاید برای بسیاری خوش یمن بود و خاطره انگیز و برای خیلی ها سخت و دردناک!
این که می گویند عجب صبری خدا دارد واقعا جای تامل دارد... چه شب ها و چه روزهایی که در این دنیای پهناور شاهد گناه و جنایت از سوی بندگان خطاکارش می باشد و باز صبر... و باز صبر...
ابرهای تیره کنار رفته بودند و از پس آن باران سیل آسای شب گذشته ، حالا خورشید با اقتدار از پشت ابرها سرک کشیده بود و انوار طلایی خود را بی دریغ بر سر و روی شهر می تاباند...
ناز چشمانش را باز کرد و با دیدن رختخواب گرم و نرم لبخند را مهمان لب هایش کرد... شب گذشته را با خاطرات ماهی صبح کرده بود... ماهی هنوز خواب بود. از جا بلند شد و دستی به موهایش کشید. چند روز گذشته برایش هم چون کابوس بود و حالا در کنار ماهی و عادل احساس امنیت و آرامشی وصف ناپذیر داشت...
شالش را برداشت و به سر انداخت... حجب و حیای عادل را دیده بود و او را خوب می شناخت...اما دلش نمی خواست حرمت ها تا محرم شدن از میانشان برداشته شود... به سمت آشپزخانه رفت و سماور را پر کرد... تازه قدر لحظه لحظه ی زندگی را می دانست... همان موقع که دست و پا بسته اسیر دشمن بود ، با خود عهد کرد که اگر رهایی یابد هیچ وقت ناشکری نکند و از این پس کم و زیاد از زندگی خود لذت برد. اصلا خصلت آدمیزاد بود که تا در سختی نمی افتاد قدر عافیت نمی دانست... حالا که سالم برگشته بود... حالا که با وجود آن همه سختی، نجابت و حرمتش حفظ شده بود، قدردان و شکر گذار خداوند متعال بود... نگاهش به سمت ساعت آشپزخانه کشیده شد... عادل برای دویدن رفته بود و مسلما با نان تازه بر می گشت... به روشویی رفت و دست و صورتش را شست... سپس به اتاقش رفت و بر موهایش شانه زد و آن را یک طرفه بافت... چشم هایش از خوشحالی برق می زد... مگر نه این که توانسته بود این کابوس وحشتناک را از سر بگذراند... به آشپزخانه برگشت تا وسایل صبحانه را آماده کند... چای دم کرد و نگاهش به سمت ساعت رفت... عادل دیر کرده بود...پنیر و کره مربا را بیرون آورد و در ظرف های خودش ریخت و نگاهش به سمت ساعت رفت... عادل دیر کرده بود... تا الان نانوایی پختش هم تمام شده بود...فکری هم چون صاعقه به مغزش خطور کرد...از آشپزخانه بیرون رفت و به سمت اتاق عادل پا تند کرد... شاید خواب مانده بود... شاید اصلا نرفته بود...دستگیره ی در را به آرامی پایین کشید و در با صدای قیژی باز شد. اما با دیدن تصویر مقابلش دلش هری فرو ریخت... رختخواب مرتب شده اش نشان از رفتن عادل می داد... لب هایش را با نا امیدی بالا کشید. چرا همیشه دنبال آرامشی می گشت که با آن بیگانه بود؟
به اتاق رفت و گوشی همراهش را برداشت و شماره ی عادل را گرفت... اما با شنیدن صدای زنگ تلفن او رنگ از رخسارش پرید...این یعنی گوشی را هم همراه خود نبرده بود... قلبش که ضربان گرفت همان جا کنار در سر خورد و بی حال روی زمین نشست... دلش گریه می خواست... چانه اش لرزید و با صدای بلند به گریه افتاد... تاب و تحملش تمام شده بود...
**
کلافه دستی به موهایش کشید و از روی مبل تک کنار پنجره برخاست.با همان ژست همیشگی پشت پنجره ایستاد... احساس خفگی می کرد... تمام دیشب را انگار کسی دست هایش را بر گلویش فشار می داد... راه تنفسی اش بسته و دم و بازدم برایش سخت شده بود... به مازیار اعتماد کرده بود... مگر نه این که پسر عمه اش بود. یعنی تا این حد از او متنفر بود که این چنین بازی بدی را با او آغاز کرده بود... آن قدر فکر کرده بود که فاصله ای تا جنون نداشت... دیوانه نمی شد خوب بود... خسته از بی خوابی شب گذشته به تراس رفت... آفتاب دمیده بود. هوای مطبوع و دلپذیر پاییزی مشامش را پر کرد.نگاهش را در باغ زیبای خانه چرخاند. ماه ها بود که پاییز دامن رنگارنگ خود را بر باغ پهن کرده بود و حالا با باران شب گذشته همه چیز از تمیزی برق می زد... کاش بارانی هم بود که بر قلب های سیاه و کثیف می بارید و آن ها را از کینه و نفرت پاک می ساخت.
تمام شب را به سایه فکر کرده بود..به خودش...به سوگل... به عشقی که هرگز در این سال ها ذره ای از آن کم نشده بود. داخل لبش را به دندان گرفت و متفکرانه به درخت لخت و عور چنار رو به رو خیره شد....هرگز سایه را نمی بخشید....این را مطمئن بود... اما چرا قلبش آرام نمی گرفت... درست از وقتی که او را روی تخت بیمارستان در آن حال و روز رها کرده بود، قلبش آرام و قرار از دست داده بود. دلش می خواست سایه را تا جایی که می خورد کتک می زد... این زن با زندگی او و خودش چه کرده بود؟
romangram.com | @romangram_com