#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_280
نگاهم حالت سوالی گرفت که گفت:
- شرطت قبول به یه شرط.
بازم فقط نگاش کردم...با دستش آروم بافت موهام رو که از زیر چارقد به بیرون سرک کشیده بود لمس کرد و ادامه داد:
- همه چی رو می بخشم... به شرطی که دو تایی از این جا بریم... بریم یه جای دور... می تونی دوری از خونواده تو تحمل کنی؟... من اگه خان نباشم برام توفیری نمی کنه... دلم می خواد از این جا برم و با تو یه زندگی جدید تو یه جای جدید شروع کنم... قبول می کنی؟
قلبم بی اختیار ضربان گرفته بود...تک به تک سلول های بدنم اسمشو فریاد می زد. احساس می کردم با سیاوش دنیا مال منه... با سیاوش، با کسی که عاشقش بودم تا سر قله ی قاف هم می رفتم... حالا که اون این طور می خواست... حالا که از همه چیز به خاطر من گذشته بود... منم باید به شرطی که گذاشته بود عمل می کردم...دلم می خواست با صدای بلند داد بزنم و بگم منم می خوام با تو باشم... کنار تو باشم... اما زبونم یاری نمی کرد. سرم که بالا و پایین شد بار دیگه گرمی لب هاش رو احساس کردم.
*************
با بیرون رفتن ندا ، ممد آخرین لگد را هم در پهلوی او کوبید و از اتاق بیرون رفت... دیگر نای آخ گفتن را هم نداشت. با دست و پای بسته زیر دست و پای ممد خرد و خاکشیر شده بود. خواست دست بسته اش را تکان دهد که فریادش به هوا خواست... احتمالا دستش شکسته بود... تنها چیزی که توانسته بود او را در برابر ضربه های محکم و قوی ممد مقاوم سازد فکر فرار ناز بود. از این که ناز دیگر گرفتار و اسیر ندا نبود حسی خوشایند و دلپذیر داشت... واقعا سر از کار خودش در نمی آورد... چرا این قدر از ته دل دخترک را می خواست... کاش می توانست بار دیگر او را ببیند. اما میان حرف های آنان فهمیده بود که تا صبح زنده نخواهد ماند. ندا کمر به قتل او بسته بود... در باورش نمی گنجید که این زن آن قدر پلید و کثیف باشد.
بی اختیار افکارش به سمت کارهای بد و اشتباه خودش کشیده می شد... اشتباهاتی که دیگر جایی برای جبران نداشت ... یکی از آن ها همین ندا بود... چه قدر متاسف بود که راه پدرش را پیشه کرده بود ... کاش فرصتی برای جبران میافت... اما گریز از دست این افعی خطرناک کاری غیر ممکن بود...مگر نه این که این زن دست پرورده ی خودش بود... کسی خبر نداشت کجا رفته و چه کار می خواهد کند... پس امیدی برای رهایی نداشت... با خود فکر کرد " کاش می تونستم یه بار دیگه نازو ببینم" سرش خونریزی داشت... سرگیجه امانش را بریده بود و احساس ضعف شدید می کرد... این بار به یاد سایه افتاد... چه قدر او را بازی داده بود... از بچگی با امیرعلی بزرگ شده بود... او همه چیز داشت...موفقیت ... پدری خوب و مهربان... مادری فداکار... و زندگی و رفاه... توجه همه ی دختران دانشگاه به امیرعلی بود... اما تنها چیزی که مازیار نسبت به او برتری داشت عشق سایه بود... سایه دیوانه وارعاشق او بود و این را از همه مخفی می کرد ... اما مازیار با وجود زیبایی و لوندی سایه هیچ کششی نسبت به او نداشت ... وقتی فهمید امیرعلی دیوانه وار او را می پرستد ... محبت هایش را به سایه زیاد تر کرد و او را هر چه بیشتر به خود وابسته ساخت...اما زمانی که سایه به او ابراز محبت کرد، محبتش را از او گرفت و عقب نشینی کرد... این بار سایه برای جلب توجه او با امیرعلی نامزد کرد...اما عشق امیرعلی کم کم سایه را به سمت خود جذب می کرد... و با این کار امیرعلی را به اوج برد... و باز هم موفقیتی دیگر...مازیار دیوانه شد... تاب و تحمل موفقیت او را نداشت. این بار باید شکست او را به چشم می دید... حسادت داشت خفه اش می کرد... دوباره محبت هایش را به سایه از سر گرفت... سایه به هم ریخت. عشق قدیمی سر باز کرده بود ... روزگار را به امیر علی زهر و تلخ کرد و خواست نامزدی را بهم بزند... اما هیچ کدام فکر نمی کردند امیرعلی دیوانگی کند و همه چیز را به هم بریزد.. سایه از او متنفرتر شده بود اما به خاطر بارداری مجبور به برگشت شد... و زندگی با او را از سرگرفت... مازیار مخفیانه به او محبت می کرد و اجازه ی جولان دادن به امیرعلی را نمی داد و با حرف هایش او را روز به روز از امیرعلی متنفرتر می ساخت... با به دنیا آمدن سوگل ضربه ی نهایی را زد و باعث جدایی آن ها شد... و در تمام سال ها او را با هزاران ترفند و محبت های دروغین از امیرعلی دور نگه داشت...اما همین دو روز پیش رسما آب پاکی را روی دست های سایه ریخت..و او را از خود ناامید کرد... گفت که دختر دیگری را دوست دارد و قصد ازدواج با او را دارد و ندانست که سایه را تا مرز مرگ کشاند. پشیمان و نادم بود... اما حالا دیگر فرصتی برای جبران نداشت...و حالا بعد از سال ها پلیدی ، نام خدا را بر زبان می راند ...
کم کم پلک هایش سنگین می شد ... خونریزی باعث شده بود تمام بدنش کرخت و بی حس شود. احساس می کرد روح از تنش جدا شده و تصویر مقابلش رو به سفیدی می گرایید...
در لحظات ناامیدی در اتاق به شدت باز شد، صدای مردی ناشناس در گوشش پیچید:
romangram.com | @romangram_com