#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_279

خدارو شکر پدرم آدم بی سوادی نبود و همون تحصیلات کمش به دادم رسید و گفت:

-آقا جان در دروازه رو می شه بست اما در دهن مردمو نمی شه بست... من پس فردا صبح دخترمو بر می دارم و میرم شهر... کاری هم به کار مردم ندارم... اصلا بذار هرچی می خوان بگن...

پدر بزرگم ناراضی و عصا کوبان از اتاق بیرون رفت...

بعد از ساعتی هر کس برای خواب به اتاق خودش رفت اما اون شب تا خود صبح خواب به چشم های من نیومد...

روز بعد عمه و عاطفه تو تدارک جمع کردن وسایل بودن تا برای رفتن آماده بشیم... چون پدرم گفته بود که پس فردا الطلوع بر می گردیم... دلم می خواست برای آخرین بار از همه چیز خداحافظی کنم... می دونستم که بعد این که بریم دیگه هرگز پامو تو ده با اون همه ی خاطرات تلخ نمی ذارم...دلم بدجور گرفته بود. از همون دیشب که سیاوش رفت دلتنگش شده بودم... دلم می خواست برم باغ و یه بار دیگه هر چی توی اون باغ بود رو به صفحه ی ذهنم بسپرم... آروم و بی صدا بدون این که کسی متوجه بشه دور از دید بقیه از خونه بیرون زدم و به سمت بیرون ده و جایی که باغ قرار داشت دویدم... وقتی رسیدم، نفس کم آوردم... از روی سنگ چین دور باغ بالا پریدم و وارد باغ سرسبز شدم... دل کندن از اون همه زیبایی برام خیلی سخت بود. اما چاره ای هم نبود ... یکی یکی با درخت ها خداحافظی می کردم و تک تک گل های وحشی روییده تو باغ رو بو می کشیدم.. جدایی برام سخت بود. خسته از این همه راه رفتن پشت به یه درخت تکیه کردم... دست هام رو از پشت کمر درهم گره کردم و از لا به لای شاخ و برگ ها نگاه به آسمون دوختم... نوری که می تابید باعث شد برای لحظاتی چشمامو روی هم بذارم .کم کم نفس هام نظم گرفته بود و آرامشی عجیب وجودم رو پر کرده بود که دستی قوی و پر قدرت منو از درخت جدا کرد و محکم به آغوش کشید و با گرمای لب هایی که بر لبهام نشست ، بی اختیار پلک هام از هم باز شد و مات دو چشم سیاه و وحشی شدم.

چشمای سیاوش مات چشمام بود که به خودم اومدم. حس شیرین خواستن زیر پوستم دویده بود اما نباید به همین راحتی وا می دادم... من می خواستمش اما نه به هر شکلی.. وقتی یادم می افتاد که چه جوری شب گذشته رفته بود ،حس انتقام تو وجودم شعله ورتر می شد... اما اون با لبخند نگام می کرد و این منو کفری تر می کرد. نفسم رو با پوفی بیرون دادم و برخلاف میلم سعی کردم از میون دست های گرمش که دور کمرم حلقه زده بود بیرون بیام. بی تفاوت به دست و پا زدن های من سرش رو نزدیک گوشم آورد و طوری که هرم نفس هاش، مو به تنم راست می کرد زمزمه کرد:

- دختر یه جا وایسا چرا انقدر دست و پا می زنی؟

بی اختیار بی حرکت وایستادم که لبخندش پهن تر شد و گفت:

-من که گفتم از تو نمی گذرم.

چشمام گرد شد و دستپاچه پرسیدم:

-نکنه بازم می خوای بدزدیم؟

با لحن شوخی گفت:

- این بار دیگه من اسیر توام...

romangram.com | @romangram_com