#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_278
- کاش مرده بودی سایه... کاش.
و همان طور با چشم هایی که رگه هایی سرخ در آن پدیدار شده بود گامی به عقب گذاشت و از اتاق بیرون رفت. پریوش که از پشت در همه چیز را شنیده بود سراسیمه جلو دوید و گفت:
- امیر جان چی شده مادر؟
امیر علی با نگاهی پر از غم سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و از کنارش گذشت... صدای هق هق گریه های سایه فضای اتاق را پر کرد.
**********
اشک از گوشه ی چشمانش بیرون خزید و گفت:
پدرم که برگشت داخل اتاق، جلوم ایستاد و زل زد تو چشمام و آروم گفت:
- همین که سالم برگشتی خونه برای من کافیه.. پس فردا بر می گردیم خونه. ممنون بودم که چیز بیشتری نگفت.
اما ابروهای گره خورده ی پدر بزرگم منو دیوونه می کرد. هنوز روی حرف خودش بود عصبانی گفت:
- چرا نمی ذاری دهن مردم رو ببندیم؟ رستم ماهی رو می خواد...نترس دستش به دهنش می رسه... می تونه از پس دوتا زن بربیاد.
romangram.com | @romangram_com