#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_277
-می تونی بری...دیدی مازی... دیدی گفتم این دختره ی پخمه خیلی زرنگ تر از این حرفاست... اما تو...
-تو که هر چی می خواستی گرفتی... دیگه چی می خوای از جون من؟
- اتفاقا همین جونت رو... اون شب رو یادته... وقتی سوار ماشین شدم و چشمم به ماشین تو افتاد که داری تعقیبم می کنی... اولش ترسیدم... اما بعد نقشه م عوض شد و یه فکر دیگه به ذهنم رسید... می دونستم عشق این دختره بدجور کورت کرده... باید تا جایی که می تونستم آزارت می دادم... اگه اون شب ناز رو پیدا می کردی عملا چیزی دست منو نمی گرفت. برای همین به ممد زنگ زدم و نقشه رو هم عوض کردم... کامبیز خیلی پخمه است نمی تونست خوب نقشش رو بازی کنه...می خواستم اون دختره ی عوضی رو هم که هر چی تو این مدت رشته بودم رو پنبه کرده بود تا سرحد مرگ بترسونم... واسه همون گذاشتم کامبیز جدی به کارش ادامه بده. اما به ممد سپردم به موقع خودش جلوی کامبیز رو بگیره... وقتی فرار کردن و ما رسیدیم اون جا خودمو حیرون و متعجب نشون دادم... زیر اون همه ضربه و درد طاقت آوردم تا زجر تو رو ببینم...لذت می بردم از اون همه جلز و ولز... من نقشه های مهم تری برات داشتم... گرفتن اون اسناد و پولی که تو خوابم نمی دیدم...اما فقط این وسط این دختره از دست بچه ها فرار کرد وگرنه می دونستم با اونم چی کار کنم... آخرش دستمزد ممد بود... اما خب خودش بی عرضگی کرد. وگرنه قرار بود خوب معامله ای باهاش کنم... اما خب عاشق دل خسته اش باید تاوان فرار اونم پس بده...
*************
-تو تموم این سال ها به خاطر مازیار منو پس زدی؟ آره سایه؟؟ اون چی داشت که من نداشتم...
رسما کم آورده بود... تنها کسی که فکرش را نمی کرد مازیار بود... مغزش در حال انفجار بود و نفس کشیدن برایش سخت!
سایه کمی خود رو بالا کشید و با لحنی پر از پشیمانی و ندامت او را صدا زد:
- امیر؟ من ... من نمی خواستم... من از بچگی دوسش داشتم... اما اون هیچ وقت منو نخواست... می دونست که عاشقشم... اما همیشه پسم زد... وقتی دیدم هیچ جوره حرف نمی زنه از تو... از تو...
مستأصل از گفتن، زمزمه کرد:
- معذرت می خوام...
و با صدای بلند زیر گریه زد.
-تو از من مثل یه طعمه استفاده کردی برای رسیدن به مازیار؟
گامی به سمت تخت برداشت و با لحنی قاطع و جدی گفت:
romangram.com | @romangram_com