#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_276


و با لحنی تمسخر آمیز تکرار کرد:

- بیچاره مازی.

مازیار تکانی خورد و با وجود دردی که در بدنش پیچیده بود، داد زد:

- کثافت... چه بلایی سرش آوردی؟... می کشمت زنیکه ی... ه*ر*ز*ه....

-آ....آ...آ... فکر نمی کنی داری کار خودتو با این حرف ها سخت تر می کنی؟

حالا ندا مقابلش زانو زده بود. با خشونت دست زیر چانه اش گذاشت و سرش را به عقب هول داد و داد زد:

- ممد... ممد ... بیا دیگه لعنتی...

ممد که در آستانه ی در ظاهر شد، لبخند بر لبان ندا نشست.

– ممد؟

- جانم خانم...

– بگو نقشه چی بود؟

-خانم خب شما اون شب گفتی که بذارم آقا کامبیز حسابی دختره رو بترسونه... بعد که کامبیز خان تریپ تجاوز برداشت جلوش رو با وسوسه ی پول بیشتر بگیرم. قرار بود دختره رو ببریم یه جای امن تا شما به ما خبر بدی... بردیمش ولی ناکس خیلی زرنگ بود... این پسرخاله ی عقب مونده ی ما رو گول زد و دررفت... اما خب امروز باز شما جبران کردی و گفتی که به ایشون زنگ بزنیم قرار پول بذاریم ... الانم که در خدمتیم خانم...


romangram.com | @romangram_com