#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_275

- حرف آخرت همینه.

سرم رو تکون دادم و نتونستم به نگاه کردن تو چشماش ادامه بدم. اما هنوز سنگینی نگاه اونو روی خودم احساس می کردم. با صداش که محکم و قاطع بود ،گفت:

- بریم.

به خودم لرزیدم... پس تموم شد... عشق سیاوش توی امتحان من شکست... قصد نداشتم تا آخرش برم ... می خواستم اگه قبول کنه... بهش بگم که این یه امتحانه ... اما اون تو این امتحان بدجور رد شد و من روی برگه ی امتحان اون یه خط قرمز کشیدم... دیگه دلم نمی خواست اون جا بایستم و به سرزنش های اطرافیانم گوش کنم... دلم بدجور شکسته بود... باید به پدر می گفتم که همین فردا برگردیم...





****************

چشمانش را که باز کرد دردی را پشت گردنش احساس کرد. اتاق تاریک بود و سرد. فقط نوری باریک از زیر در به داخل می تابید. نمی دانست کجاست و چه گونه به آن جا آورده شده است؟!

دست و پایش بسته بود. کلافه پوفی کرد و داد زد:

- هی ... کسی این جا نیست؟

صدا در فضای خالی اتاق پیچید. دستش را که از پشت سر طناب پیچ شده بود تکان داد. اما دردی در بازویش پیچید و آخش را درآورد. در باز شد و هجوم نور باعث شد پلک هایش را روی هم بگذارد. صدای پاشنه ی پای زن باعث شد به سرعت چشمانش را باز کند. چهره زن در تاریکی و پشت به نور بود... اما بوی عطر همیشگی و صدای پاشنه های کفشش باعث شد زمزمه کند:

- ندا!

-نچ... نچ... بیچاره مازی... فکر نمی کردم انقدر ساده و ابله باشی... می دونی چیه؟ آدمی به سادگی و احمقی تو لیاقتش همون دختره ی پا پتیه... اما باور کن اون خیلی از تو زرنگ تره... انقدر زرنگ که تونسته از دست آدمای من فرار کنه.... اما توی احمق خیلی راحت با اون عشق و عاشقی مسخره ت همه چی رو از دست دادی و گیر افتادی.

romangram.com | @romangram_com