#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_274
- خیلی کنجکاووم بدونم چه شرطی برای خان گذاشتین؟
ماهی به بیرون از پنجره نگاه کرد و گفت:
- اون شبم مثل امشب یه شب طولانی و بارونی بود. اما دل من بی قرار اومدن سیاوش بود. هنوز هم شک داشتم سیاوش تو عشقش مصممه یا این که نقشه ای داره... می ترسیدم حرف پدربزرگم درست باشه و اون با یه هدف دیگه بخواد منو خواستگاری کنه. پشت پنجره وایستاده بودم و با لذت به بیرون نگاه می کردم... چارقد بلند و گلداری به سرم بود و پیراهن سفید با یه دامن پرچین سرخابی ، پر از گل های درشت به تنم... عاطفه هر بار که نگاه به قد و بالام می انداخت قربون صدقه م می رفت و اشک تو چشماش جمع می شد... حقا که در حقم مادری کرده بود. با صدای پای اسب ها نادر با نایلونی که به سرش انداخته بود بیرون دوید و در رو برای خان و نفراتش باز کرد. درشکه مقابل در ایستاد و خان به همراه دو زن پیاده شد... دو زن که بعدها فهمیدم یکیش دایه و اون یکیش هم خواهرشه... پدر و مادر خان چند سال بود که فوت کرده بودند و اون دو تا خواهر داشت که اون شب یکیش باهاش اومده بود. پدر بزرگم صدر مجلس نشسته بود. وقتی خان وارد شد همه به پاش بلند شدند. جلو رفت و با حالتی پر از غرور به پدر بزرگ و پدرم سلام داد... دیوانه ی این جبروتش بودم. احساس می کردم توی حس و حال خوبیم... و می دونستم اینو مدیون خان هستم... خان نشست و مراسم رسما شروع شد... خجالت می کشیدم اما باید قوی می بودم تا اون چیزی رو که می خواستم به دست بیارم... من سیاوش را با تمام وجود می خواستم اما در صورتی که چشمش هنوز دنبال آهو نباشه... دلم می خواست خودم رو بخواد... نه آهو رو... آهو مال گذشته ی سیاوش بود... و من مال حال و آینده اش... پس برای رسیدن به من باید شرطم رو می پذیرفت... شرطی که خودم هم دلهره داشتم مطرحش کنم...
بگذریم، تمام صحبت ها شد و این بار پدربزرگم گفت:
- خان... ماهی یه شرط داره که هیچ کدوم ما ازش خبر نداریم... اون در صورتی با تو ازدواج می کنه که این شرط ،تمام و کمال پذیرفته شه...
نگاه خان به سمت من چرخید. چشمای سیاهش پر از سوال بود.... یه لحظه با خودم فکر کردم "دختر یادت نرفته که اینی که جلوت نشسته خانه... اصلا می فهمی داری چی کار می کنی؟ اگه قبول نکنه آبروی همه ی کس و کارت میره... باید با رستم ازدواج کنی... باید برای همشه با عشقت خداحافظی کنی" برای چند لحظه ترس از دست دادن سیاوش باعث شد نتونم حرفی بزنم و زبونم تو دهنم خشک شده بود. اما سرفه ی تصنعی سیاوش و گفتن:
- هر چی ماهی بخواد!
باعث شد ،جرات از دست رفته م رو به دست بیارم و بگم:
- من... من در صورتی با شما ازدواج می کنم... که ...که...دیگه خان نباشی... همه ی مال و اموالت رو ببخشی و هم ردیف یه روستایی بشی...
خان که در جا ایستاد ، فاتحه ی عشقم رو برای همیشه خوندم.
**************
سیاوش گامی به سمت من برداشت. اما من محکم تو جای خودم ایستاده بود... با خودم گفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار... بذار هر چی می خواد بشه بشه... با قدم بعدی تقریبا همه حاضرین از جاشون بلند شدند... اما اون نگاهش هنوز به چشمای من خیره بود. وقتی جلوم وایستاد نفس نفس زدناش رو می شنیدم. با لحنی که معلوم بود عادی نیست گفت:
romangram.com | @romangram_com