#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_273

چانه اش لرزید...

- تو فکر می کنی چرا امشب این جام... مگه از روی دلخوشی تا دم مرگ رفتم و برگشتم؟

امیرعلی سرش را جلوتر آورد و نگاهش را به نگاه او دوخت و با دندان های که از حرص و خشم به هم می سایید گفت:

-تو با من و خودت و سوگل بازی کردی... کاش حداقل می دونستم اونی که به خاطرش دست رد به سینه ی من زدی ارزشش رو داشت.. اون موقع دلم نمی سوخت... می فهمی؟

-انقدر حق به جانب حرف نزن... تو اگه واقعا عاشقم بودی به همین راحتی از من نمی گذشتی... اما وقتی گفتم طلاق... انگار از خدات بود...

-من از خدام بود؟ آره... هه... واقعا دست پیش گرفتی که پس نیفتی... مگه تو نبودی که منو پس زدی... من که تموم عمرم عاشقت بودم... افسارم تو دستای تو بود... اما تو چی کار کردی با من؟ ... ها؟

-من نمی فهمیدم... بچه بودم... من مازی...

کلام در دهانش ماسید. او چه کار کرده بود؟ بی اختیار پرده از رازی برداشته بود که در تمام این سال ها سعی در مخفی کردنش کرده بود.

***************

-خاله؟

-جانم! خدایا شکرت ... نازکم ... حرف بزن مادر...

–نمی تونم.....دلم آشوبه... یه کم بهم فرصت بدین...

– پس چی می خواستی بهم بگی؟

romangram.com | @romangram_com