#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_272
رنگ غم بر چهره ی امیر علی نشست... دیدن سایه در آن حال دیوانه اش می کرد اما باید می رفت و او را می دید وگرنه دلش آرام نمی گرفت...
سایه نگاه به قطرات باران دوخته بود که با ضرب به شیشه می خورد. امیرعلی کنار تخت نشست و زمزمه کرد:
- سایه؟
سرش را به سمت او چرخاند و نگاه خوشرنگش را به چشمان او دوخت. سال های اخیر را با کارهای اشتباهش به خودش و این مرد زهر کرده بود. امیر علی غمگین نگاهش کرد و گفت:
- سایه چی کار کردی با خودت؟
بغض خفته در گلویش سرباز کرد و اشک هایش سرازیر شد. نفس نفس زنان پرسید:
- سوگل خوبه؟
امیر علی عصبی از جا بلند شد و داد زد:
- واسه چی می پرسی... تو مادری؟ احمق تر از تو ندیدم... میفهمی؟
-آره من احمقم... احمقم که تموم سال های عمرمو دنبال یه چیزه واهی بودم. دنبال کسی که منو به بازی گرفته بود. امیر من همه ی زندگیمو باختم... آره تو راست میگی. از من احمق ترم هست؟... اما دلم می خواست ...
زبانش قفل شد... تازه فهمیده بود زندگی با امیرعلی یعنی خوشبختی ...یعنی عشق. اما جسارت ابراز کردن نداشت...
-بگو حرف بزن... تمام این سال ها سکوت کردی و با همین سکوت احمقانه ت زندگیمونو به گند کشیدی...
romangram.com | @romangram_com