#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_266
-مهلت بدید، همون روز خواستگاری می گم.
نمی دونم پدربزرگم جسارت رو تو چشمام دید که سکوت کرد یا فکر دیگه ای داشت. اما در اولین فرصت پیک فرستاد تا به خان برای خواستگاری رخصت بده.
پیک با خبر برگشته بود . خان دو روز دیگه برای خواستگاری من می اومد و من خودم رو برای امتحان عشق واقعی سیاوش آماده می کردم. توی دلم پر از آشوب بود... می دونستم امتحان سختیه و اگه سیاوش تو این امتحان سرافراز بیرون می اومد حاضر بودم تا آخر عمر همه جوره باهاش زندگی کنم.
****************
صدای گام های تند و محکمش در آن ساعت شب در راهروی بیمارستان طنین انداز شده بود. تمام راه را فکر کرده بود؟ دلیل این کار او را نمی فهمید... پریشان و خسته مقابل پذیرش ایستاد. نمی دانست وحشت از دست دادن همیشگی او بود که این چنین نفس کم می آورد؟
بی اختیار دستش به سمت قلبش کشیده شد... چرا انقدر از سر شب می سوخت؟... زخم قدیمی و ناسوریی که با خنجر بی وفایی بر قلبش نشسته بود حالا سر باز کرده بود...
مرد نشسته در اتاقک پذیرش سر جلو آورد و با نگرانی پرسید:
- آقا حالتون خوبه؟ رنگتون خیلی پریده!
دستش را به نشانه ی "هیچی نیست "تکان داد .یارای حرف زدن نداشت. به سمت نیمکتی که نزدیکش بود رفت و نشست. عرق سرد بر پیشانیش نشست . حالا که تا این جا خود را رسانده بود چرا جرأت حرف زدن نداشت؟ طاقت شنیدن هم نداشت.. دقایقی نگذشته بود که دستی بر شانه اش نشست... بی حواس به عقب برگشت. با دیدن دو چشم خیس و مضطرب از جا بلند شد و گفت:
- مامان حالش چه طوره؟
هنوز بعد از آن همه سال او را مادر خود می دانست... پریوش مادرانه دستش را گرفت و با صدایی لرزان گفت:
- خدا رو شکر خطر از سرمون گذشت... خدا سایه رو دوباره بهم برگردوند... ممنون که اومدی... غیر تو، اون لحظه کس دیگه ای به ذهنم نرسید.
romangram.com | @romangram_com