#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_265

مصمم جواب دادم:

-من باهاش ازدواج می کنم اما به یه شرط...

برقی تو نگاه پدربزرگم درخشید... شاید با خودش فکر می کرد من با وجود دختر بودن جنم خودش رو به ارث بردم. برای همین این بار با خنده گفت:

-یعنی تو می خوای برای خان شرط بذاری؟

ماهی دست میان موهای ناز کشید. چشمانش بسته بود. با خود فکر کرد حتما خوابیده است. سکوت کرد. اما ناز با همان چشمان بسته زمزمه کرد:

- خاله برام بگو. دلم برای حرف زدنت تنگ شده.

خواب نبود... بلکه از تک تک سخنان او آرامش می گرفت.لبخندی پیروزمندانه بر لب های ماهی نقش بست و گفت:

- الهی قربونت برم مادر... فکر کردم خوابت برده... میگم برات مادر.

دلش آرام شده بود ... توانسته بود سکوت ناز را بشکند... و همین راضی اش می کرد. عادل پشت در نشسته بود. ماهی از او خواسته بود فرصت دهد تا او به خود بیاید.. هنوز هر دو نمی دانستند چه اتفاقی افتاده است اما همین که ناز صحیح و سالم کنارشان بود کافی بود تا آرام شوند.

"آره مادر همه متعجب نگاهم می کردند. آروم جلو رفتم و رو به روی پدربزرگم نشستم... دست های پیر و فرتوتش رو بین دستام گرفتم و گفتم:

- آقا جون بذارید با شرطم امتحانش کنم.

یه تای ابروش بالا رفت و چشم های پر از غرورش رو به من دوخت و گفت:

- چه شرطی؟

romangram.com | @romangram_com