#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_264


- الهی قربونت برم ... نمی دونم چی شده... کجا بودی... تو این چند روز چی بهت گذشته... اما اینو بدون که من و عادل همیشه کنارتیم... بچه م خیلی می خوادت... دلم می خواد با من حرف بزنی... اما امشب رو آروم باش... من برات حرف می زنم... دوست داری؟

اشک که در چشمان ناز حلقه زد ، ماهی شروع به تعریف کرد. مگر نه این که عادت کرده بود هر شب برای او قصه ی زندگیش را بازگو کند...

"جواب من پدر و پدربزرگم رو شوکه کرده بود . اما من ادامه دادم:

- خان به من پیشنهاد ازدواج داده ... منم می خوام قبول کنم...

چیزی که در باور اون ها نمی گنجید همین بود... خان منو می خواست؟...چیزی که هنوز خودمم زیاد باورش نداشتم و کاملا مطمئن نبودم.... پدربزرگم پوزخندی زد و گفت:

- دختره ی احمق این ها همش نقشه است ... اون هنوز از انتقام گرفتن سیر نشده... می خواد تو رو مثل یه کلفت ببره خونه اش... اون تا منو بیچاره نکنه ول کن نیست، من هیچ وقت اجازه ی این کارو بهت نمیدم.

پدرم که تا اون لحظه سکوت کرده بود، لب باز کرد و گفت:

- آقا بذار ببینیم چی شده. ماهی باورم نمیشه... چرا داری این کار رو می کنی؟ نترس بابا من پشتتم...اگه به خاطر رستمه، نمی ذارم زنش بشی.

نمی دونم چرا خجالت نمی کشیدم... چرا به قول قدیمی ها شرمم نمی شد جلوی بزرگتر ها... حرف آخر و زدم.

-من عاشقشم بابا... من دوستش دارم... بمیرمم زیر بار زندگی با یکی مثل رستم نمی رم... اما خان مَرده... یه مرد واقعی... اون بهم ثابت کرد یه دختر هر چند اسیر دست دشمن، اما حرمت داره...کتکم زد... فحش داد ... اما بهم دست درازی نکرد...عزت و شرفم رو نگرفت... با آبروم بازی نکرد. کدوم مردی به همین راحتی می تونه از یه دختر بگذره... تازه اون که بهونه هم داشت... خیلی راحت می تونست تاوان انتقام از شما رو از من بگیره.

پدرم سکوت کرده بود و با دهان باز نگام می کرد. اما برخلاف اون پدربزرگم خشمگین تر گفت:

- شاید فکر دیگه ای داره... نمی دونم چی تو کله اش می گذره... اما می دونم خان کسی نیست که به همین راحتی آتیش انتقامش خاموش شده باشه.


romangram.com | @romangram_com