#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_263

- آقا با شما کار دارن.

امیر علی گام تند کرد و گوشی را از دست او گرفت.

با کلامی که شنید رنگ از رخش پرید و گوشی از میان دستانش لغزید... کبری نگران پرسید:

- آقا ... آقاجان... چیزی شده؟ برای کسی اتفاقی افتاده؟

احساس نفس تنگی می کرد. دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد اما هنوز نفس کشیدن برایش دشوار بود. دیگر تاب آن جا ایستادن را نداشت. باید هر چه زودتر می رفت. کبری هنوز دلواپس نگاهش می کرد. به سختی دهان باز کرد و گفت:

-حواست به سوگل باشه... شاید نتونستم تا صبح برگردم.

********************

در عالم مستی به رو به رو خیره شده بود ...شیشه را دوباره بالا آورد و جرعه ای دیگر نوشید... مگر نه این که سال ها عذاب وجدان بیچاره اش کرده بود. اصلا آه طناز زندگیش را تیره و تار کرده بود. به زندگی سگی که داشت پوزخند زد... خسته بود از این همه زشتی و پلیدی. گناه وجودش را پر کرده بود. از بعد مرگ طناز زندگی از او رو برگردانده بود. همیشه فکر می کرد اصلا یک کلفت ارزش فکر کردن دارد؟... مرده بود که مرده بود! گوربابایش..... اما حالا می فهمید یک عمر خود را غرق مستی کرده تا خیلی چیزها را به یاد نیاورد.

از بعد مرگ طناز نتوانسته بود زندگی کند... شاید هم زندگی کرده بود اما از نوع سگی اش... غرق در بی خبری... دائم الخمری... همیشه تا حدی می خورد که از دنیای اطرافش دور باشد ...نمی دانست اسمش را چه بگذارد اما عذاب وجدان همیشه بیخ گلویش را گرفته بود!

*******************

تلخندی شیطانی بر لب هایش نشست... تا لحظاتی دیگر شاهد آخرین نفس های زندگی او می شد... کینه و نفرت تمام وجودش را پر کرده بود... هنوز جای تک تک ضربه ها می سوخت... مطمئن بود که می آید... باید تاوان عملش را بدجور پس می داد... تا مرگ او را به چشم نمی دید دل پر کینه اش آرام نمی گرفت...

*************

دست هایش که میان موهای ناز لغزید، حسی شیرین و دلچسب وجود دختر را پر کرد. ماهی نواز شگرانه موهای او را کنار زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com