#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_262
******************
چشمان به خون نشسته اش را به شیشه ی قفل شده در دستانش دوخته بود.
مگر نه این که حرف های امروز احمد او را تا مرز جنون برده بود.
جرعه ای دیگر نوشید و برای بار صدم اشک هایش جاری شد.
***********
بی قراری و گریه های سوگل کلافه اش کرده بود. با لحنی تند و عصبی رو به او کرد و گفت:
- سوگل تمومش کن... دیگه داری دیوونه م می کنی.
گریه ی سوگل شدت گرفت و میان هق هق هایش با صدایی که عجیب دل او را می سوزاند گفت:
- تو قول دادی... تو گفتی ناز میاد...
صدای تلفن بلند شد. کبری از آشپزخانه بیرون آمد و به سمت تلفن رفت... گوشی را برداشت و جواب داد:
romangram.com | @romangram_com