#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_267

دستی بر پیشانیش کشید و زیر لب زمزمه کرد:

- خدا رو شکر...

سایه اش زنده بود... اگر چه او را دوست نداشت... اگر چه متنفر بود از او... اما امیر علی هنوز عاشقانه او را می پرستید. با کف دستانش صورتش را پوشاند و تاکید وار زمزمه کرد:

- خدایا شکرت.





*****************

آن قدر در افکارش غرق بود که نفهمید چه طور به محل قرار رسید... دیگر از هیچ چیز نمی ترسید... دلش می خواست هر چه زودتر ناز را پیدا کند... اسناد را به نام ندا زده بود ... نمی دانست احمد به پدرش چه گفته بود که صدر عظیمی بی هیچ مقاومتی سند را به او داده بود. وقتی رسید، پدرش را در اتاق مادر یافته بود. پدری که سال ها پا به اتاق فرنگیس نگذاشته بود. وقتی که گفته بود سند زمین را می خواهد صدر مخالفت کرده و گفته بود هرگز مال و اموالش را برای عیاشی های او به آتش نخواهد کشید. به التماس افتاده و گفته بود، ناز دختر مورد علاقه اش را دزدیده اند... اعتراف کرد، به عشقی که مدتی بود وجودش را می سوزاند. گفته بود روزی ده بار همچون ققنوس می سوزد و از نو به این دنیا پا می گذارد... اما از ناز نمی تواند بگذرد و دیده بود چشمان گرد شده ی احمد را...و رنگی که به سفیدی گراییده بود. اما در سکوت به بحث آن ها گوش داده و در آخر چه گفته بود که پدر شکسته بود... و بی چون و چرا سند را داده و به اتاقش پناه برده بود.

فرصت ایستادن و سوال و جواب کردن احمد را نداشت... اما می دانست احمد همیشه در آن خانه حرفش برو دارد... شاید دلش برای او سوخته بود... آخر هیچ کس مازیار را تا به حال این چنین مستاصل ندیده بود... اما نگاه مضطرب پدر راز دیگری را در چنته داشت. بعداً حتما می فهمید. احمد به او می گفت... سر فرصت می پرسید اما الان باید می رفت.

پا به محضر که گذاشت، آن قدر راحت برای شنیدن فقط یک نام از آن اسناد گذشته بود که خودش هم باورش نمی شد... اما گذشته بود. ساعتی بعد با او تماس گرفته بودند... ناز را در قبال پول هنگفتی پس می گرفت...

به محض پیاده شدن از اتومبیل ساک بزرگ پول را در دستانش جا به جا کرد. اما همان لحظه متوجه حضور دو نفر پشت سرش شد. غافل گیر شد و تا به خود بجنبد، ضربه ای محکم پشت سرش کوبیده شد و از هوش رفت. زن از تاریکی بیرون خزید و بالای سرش ایستاد و با پوزخند به دو مرد رو به رویش گفت:

–آفرین خیلی خوب بود.... بیاریدش...

**********

romangram.com | @romangram_com