#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_260


با صدای زنگ به زحمت از جایش بلند شد. درست از زمان ناپدید شدن ناز پاهایش قفل کرده بود و جان راه رفتن نداشت. نزدیک غروب بود و بی حوصله... نگاهی به خانه ی تاریک انداخت... دیگر دل و دماغ هیچ کاری را نداشت . تحمل این ضربه بیش از ظرفیتش بود. درست حس و حال سال هایی را داشت که همه چیز و همه کسش را از دست داده بود. آن سال ها را با تمام قوا تحمل کرده بود... اما این بار نمی دانست چرا با از دست دادن ناز آن قدر دنیا برایش تنگ و تار شده بود؟!

وارد حیاط شد و به سمت در رفت. باز صدای بلبلی زنگ بلند شد. حتما عادل بود که کلیدش را با خود نبرده بود. این پسر هم در این چند روز، حال روز درست و حسابی نداشت و حواس پرت شده بود. در را باز کرد و با دیدن فرد رو به رویش زبان در دهانش خشک شد. دخترک رنگ و رو رفته ی مقابلش همانی نبود که چند روز پیش از خانه بیرون رفته بود. ناز مقابلش ایستاده بود. ضعیف و بی رمق نالید:

- خاله!

دهان خشک شده اش از هم باز نمی شد... اما تمام توانش را جمع کرد و در کلامش ریخت:

- جانم عزیزم... نازکم.

بدن تبدار و لرزان ناز که در آغوش ماهی فرو رفت دیگر هیچ چیز برایشان مهم نبود، فقط آرامشی که از وجود یکدیگر می گرفتند کافی بود تا اشک ها بی محابا سرازیر شود.

*********************

ناامید و دست از پا درازتر از کلانتری بیرون زد. مچ دستش به شدت درد می کرد و ذق ذقش امانش را بریده بود. وقتی شنیده بود هنوز نتوانسته اند چیزی درباره ی ناز پیدا کنند ،دوباره بی اختیار شده بود و مشتش را به دیوار کوبیده بود. و حالا با درد بدی که در مچش پیچیده بود، فکر کرد دیگر این دست برایش دست نمی شود.

عصبی "به درکی" زیر لب زمزمه کرد و به سمت خیابان اصلی به راه افتاد.. در چند روز گذشته چشمان مظلوم و خواستنی ناز حتی برای لحظاتی کوتاه از مقابل دیدگانش کنار نرفته بود. صدای گوشی اش او را از افکار درهم و برهمش بیرون کشید. نگاهش مات اسم ماهی بود... جرأت جواب دادن نداشت... نمی دانست چه طور بگوید که از ناز خبری نشده... ماهی را هیچ وقت این طور ضعیف ندیده بود. ماهی قوی از پا افتاده بود...

این پلیس ها هم که شورش را در آورده بودند... معلوم نبود چه کار می کردند؟ تماس قطع شد اما بلافاصله دوباره شروع به زنگ زدن کرد. ماهی بی خیال نمی شد. نفسش را با پوفی صدادار بیرون داد و کلافه دستی به موهای بهم ریخته اش کشید...باید جواب می داد .. این گونه او را بیشتر نگران می کرد. با دستانی لرزان تماس را وصل کرد و جواب داد:

- خاله هنوز خبری...

نمی دانست باید باور می کرد یا خواب می دید. صدای هیجان زده و گریان ماهی خبر از برگشت نازش می داد... در باورش نمی گنجید که ناز برگشته باشد. نفهمید تماس را چه طور قطع کرد و به سمت خیابان دوید. با قلبی لبریز از عشق و هیجان، برای اولین اتومبیل دست بلند کرد.


romangram.com | @romangram_com