#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_259
****************
سردرگم و کلافه اتومبیلش را وارد باغ کرد...اصغر به دنبال اتومبیل می دوید. نگاهش را از او گرفت و به باغی که رنگ پاییزی گرفته بود دوخت. عصبی بود و نمی دانست در برابر عکس العمل پدرش چه خواهد کرد... اما هر طور شده باید سند زمین 3000 متری شمال را از چنگ پدرش بیرون می آورد... تقصیر زبان خودش بود که بارها در عالم مستی ، مقابل ندا حرف از مال و اموال پدرش زده و حالا این زن خوش خط و خال هم چون افعی خطرناکی دور گلویش چنبره زده بود. برای برگرداندن ناز هر کاری می کرد. این را خودش گفته بود... نمی دانست چرا با یادآوری ناز دلش دچار تپش های خاصی می شد... اصلا قادر به تشخیص حال خود نبود. بارها فکر کرد، مگر این دختر چه داشت که او را این چنین جذب خود کرده بود؟ اما نمی توانست برای دل بی قرارش جواب مناسبی پیدا کند. مدت ها بود که پا به این باغ منحوس نگذاشته و عملا پدرش را به حال خود رها کرده بود. درست از وقتی که بهترین فرد زندگی یعنی مادرش را از دست داد، رفت و آمدش را به آن جا محدود به سالی چند بار کرد و کمتر به آن خانه پا می گذاشت... از کثافت کاری های پدرش خبر دار بود و می دانست کماکان به همان منوال گذشته زندگی کثیف و زشتی دارد. قبول داشت که خودش هم دست کمی از او ندارد اما باز هم احساس می کرد گوشه ای از قلبش که به مادرش تعلق دارد ، بکر و دست نخورده مانده است... اتومبیل که مقابل عمارت ایستاد. اصغر نفس نفس زنان خود را به او رساند و در را برایش باز کرد و گفت:
- سلام آقا ... خوش اومدید...
از این مردک اصلا خوشش نمی آمد و تنها کسی که هنوز مثل زمان کودکی دوست داشت احمد بود.
– احمد کجاست؟
- میاد آقا... چند وقته کمرش اذیت می کنه... دیگه پیریه و هزار درد آقا...
مازیار چشمی به اطراف گرداند و گفت:
- بهش بگو بیاد ببینمش...
تنها کسی را که در آن خانه لایق دلتنگی می دانست احمد بود... احمدی که تا آخرین لحظه حواسش به مادرش بود.
بی اختیار نگاهش به سمت بالا کشیده شد... جایی که اتاق مادرش بود، اما با دیدن پدرش که پشت پنجره ی اتاق او ایستاده بود و به او می نگریست، مات نگاه او شد.
**
romangram.com | @romangram_com