#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_258


- آبجی کجا میری؟

تنها چیزی که به ذهنش رسید را بر زبان راند:

- مستقیم!

با حرکت تاکسی نگاهی به پشت سر انداخت و نفسی به آسودگی کشید.

***********************

نگاهی دیگر به آینه ی مقابلش انداخت... حرص و خشم تمام زوایای صورتش را در برگرفت. مطمئن بود مازیار تقاص بدی بابت این کارش پس خواهد داد...

یعنی او کسی نبود که به همین راحتی از این کار مازیار بگذرد.

مگر نه این که پیرمرد هم روزی تاوان آزار و اذیت هایش را داده بود؟!

سال ها بود از خانواده اش خبری نداشت. اصلا بعد از فرار از خانه ی همسر ش دیگر به طایفه فکر هم نکرده بود... طایفه ای که به زور و اجبار او را به عقد مردی پنجاه و سه سال درآورده بود. برای همیشه از پدرش متنفر شد وقتی که او را به راحتی به سلیم فروخته بود. هرگز یادش نمی رفت که وقتی پا به خانه ی سلیم گذاشت او بابا صدا کرد و همان شب وقتی به زور مورد تهاجم او قرار گرفت از هر چه بابا بود به شدت متنفر شد.اشک کنار چشمانش را پاک کرد. کرم پودر مخصوص گریم صورت را برداشت و با زبر دستی سعی در پنهان کردن آثار کبودی کرد... زیر چشم راستش کمی ورم کرده و گوشه ی لبش هنوز در اثر پارگی زخمی بود.

مدت ها بود از آن روزها می گذشت اما آثار زخم های سلیم بر تار و پود وجودش نقش بسته و پاک شدنی نبود.

کم نبود زندگی با مردی که همه جوره او را به استثمار می کشید. رسما کلفت زن و بچه هایش شده و شب ها هم به مردک معتاد سرویس می داد و در برابر هر نافرمانی و اعتراض تا حد مرگ کتک می خورد... حالا مازیار دوباره آن خاطرات زشت و کثیف را در وجودش بیدار کرده بود. زیر لب زمزمه کرد:" کثافت لعنتی متنفرم ازت"

ساعت دو قرار محضر داشتند و همان جا باید نام فردی را که ناز را دزدیده بود می گفت... خدا را شکر می کرد که مازیار او را به کلانتری نکشیده بود... یعنی ترس از خود او باعث شده بود مازیار کج دار و مریض با او رفتار کند... امروز املاکی که مدت ها چشم به آن ها داشت را به دست می آورد. هر چند همیشه طمع کارتر از این حرف ها بود و از اول هم دلش همه ی مال و اموال مازیار را می خواست اما الان بین بد و بدتر گزینه ی اول را انتخاب کرده بود.


romangram.com | @romangram_com