#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_257

متین لبخند پهنی زد و آب دهانش بی اختیار از گوشه ی لب هایش جاری شد. منیره یقه ی او را از میان دستان پر قدرت ممد بیرون کشید و گفت:

- ولش کن اینو .... آخه این بچه چی می فهمه که تو این طور ازش طلبکاری...

متین زمزمه کرد:

-ناز ... ناز خیلی خوبه... خوبه...

چشمان منیره و ممد که از تعجب گرد شد باز متین تکرار کرد:

- خیل...ی خوبه... خیلی

**************

سرگیجه و تهوع امانش را بریده بود و در همان زمان کوتاه صد بار پشت سرش را نگاه کرده بود . چادری که بر سرش بود را بیشتر جلو کشید.چشمان نگرانش هنوز به این طرف و آن طرف دو دو می زد... تمام کوچه را دویده بود و حالا که در خیابان اصلی خیلی دورتر از آن خانه قرار داشت کمی احساس آرامش می کرد... خدا را شکر توانسته بود دور از چشم پیرزن با پسرک عقب افتاده ارتباط خوبی برقرار کند و درلحظاتی که تصورش را هم نمی کرد از خانه بیرون زده بود.

تجربه نشان داده بود که ناز همیشه در مواقع اضطراری خوب عمل می کند.

او از مهلکه گریخته بود.

با متین در خفا مهربانی کرده و عجیب این پسر پاسخ مهربانیش را داده بود. پول های مچاله شده را که متین به او داده بود، از جیب بیرون کشید و نفسش را به آسودگی بیرون داد... در اولین فرصت پول را بر می گرداند. به سمت خیابان رفت و برای اولین تاکسی دست تکان داد. باید هر چه زودتر از آن منطقه دور میشد تا کمی آرام گیرد...

هنوز نمی دانست دقیقا در کجاست؟!

راننده که مرد مسنی بود سر تا پای او را برانداز کرد و پرسید :

romangram.com | @romangram_com