#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_256


****************

-خاله بدبخت شدم... حالا جواب اون زنیکه رو چی بدم؟حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟

دست های ممد بی اراده بالا می رفت و بر سرش کوبیده می شد. متین با آن چشم های مورب و دهانی که همیشه نیمه باز بود خیره نگاهش می کرد. ممد از جا بلند شد و عجز و لابه کنان گفت:

- چی کار کنم ای خدا؟

منیره قنبرک زده و غمگین چشم به جایی نامعلوم دوخته بود و نمی دانست جواب پسر خواهرش را چه دهد. فقط چند دقیقه رفته بود تا از طاهره خانم کمی برای دخترک جوشانده بگیرد...آخر انقدر بی حال و نزار در رختخواب افتاده بود که فکر نمی کرد به راحتی فرار کند.

نگاه ممد که به متین افتاد تا ته خط را خواند. به یکباره، هم چون اسپند روی آتش از جا پرید و عصبانی به سمت او که در آستانه در ایستاده بود پرید.

یقه اش را در دست گرفت و او را به دیوار کوبید و داد زد:

- تو کمکش کردی؟.... آره منگول؟

منیره که از فریاد ممد به خود آمده بود و یقه ی پسرش را در حصار دستان او می دید از جا پرید و خود را به آن ها رساند و گفت:

- چی کارش داری این زبون بسته رو؟

خشم از چشمان به خون نشسته ی ممد می بارید و با زبانی که همیشه در این جور مواقع غیر قابل کنترل می شد رو به منیره ، گفت:

- همین عقب افتاده کمکش کرده... حالا هم خودشو زده به موش مردگی...


romangram.com | @romangram_com