#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_255

- خاله حواست به دختره بود دیگه؟

-آره قربونت برم... این بیچاره که اصلا حال نداره...لام تا کام هم که حرف نمی زنه... از طاهره خانم یه کم براش جوشونده گرفتم. گذاشتم دم بکشه، بدم بخوره شاید رو به راه بشه...... فکر کنم سرما خورده... نمی خوای بگی این کیه ورداشتی آوردیش این جا؟

-خاله یه چند روز دندون سر جیگر بگیر ... پول خوبی نصیبت میشه...

-نه مادر ... تو فقط مواظب خودت باش. آخه تو امانت خواهر خدا بیامرزمی...

ممد جلو آمد و با احساس پیشانی منیره را بوسید و گفت:

- فعلا برم ببینم دختره تو چه حالیه؟

اما منیره با همان دستان کفی بازویش را گرفت و با نگرانی گفت:

- خلاف که نمی کنی مادر؟

ابروهای ممد درهم شد و گفت:

- ای بابا خاله حرفا می زنی ها... بذار برم به این دختر یه سر بزنم... بعدا مفصل برات تعریف می کنم.

می دانست که ناز حرفی نزده است... اصلا از آن روز لال شده بود و کلامی بر زبان نمی راند... شاید به خاطر شوکی بود که از ترس همان شب به او وارد شده بود...شاید همین چشمان ترسیده و حال خراب دخترک بود که باعث شد دلش برای او بسوزد تا او را با این ترفند از چنگال کامبیز برهاند.مگر نه این که توانسته بود نقشه ی ندا را در آخرین لحظات تغییر دهد..

منیره با نگرانی نگاهش کرد . اما او بازویش را از میان انگشتان خاله اش بیرون کشید و به سمت خانه رفت. وارد راهرو باریک شد، نگاهش به سمت متین کشیده شد که گوشه ای مشغول به ساختن چیزی با چوب بود. سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و در دل برای خاله ی بی نوایش افسوس خورد. در اتاق ناز را باز کرد و به سمت رختخوابی که دخترک در آن بستری بود رفت.

منیره دستش را آب کشید و از پای شیر برخاست که با صدای فریاد ممد بی اراده سمت اتاق دوید.

romangram.com | @romangram_com