#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_254
- ناز برای من یه دختر بی کس و کار نبود... اون قدر برام ارزشمند بود که بخوام به خاطرش اگه پسرعمه م مجرم بود با یه تی پا از شرکتم بندازمش بیرون... اما مطمئنم مازیار تو این کار دخیل نیست.
عادل با لحنی پر از تردید پرسید:
-از کجا انقدر مطمئنید؟... مگه همین مرتیکه قصد آزار ناز رو نداشت... مگه ازش کینه نکرده بود؟
-همه ی حرفاتو قبول دارم... اما تو این مسئله حال مازیار رو دیدم... اونم مثل مرغ پر کنده شده... در به در دنبال نازه...
حسی بد و پر از انزجار زیر پوستش دوید... باور نمی کرد مازیار هم مثل خودش دیوانه وار ناز را بخواهد... زبانش در دهان قفل شد. یعنی ناز بین او و مازیار کدام را انتخاب می کرد؟ شاید هم تردید ناز به همین دلیل بود. ذهنش درگیر حرف های امیر علی بود که دست او بر شانه اش نشست و گفت:
- نگران نباش بهت قول می دم خیلی زود پیداش می کنیم.
***********************
اتومبیل را دو کوچه پایین تر پارک کرده بود و هر قدم که بر می داشت دو بار به این طرف و آن طرف نگاه می کرد.... دلش پر از آشوب بود و دلهره... تازه از یکی از دوستانش شنیده بود جرم آدم ربایی چه قدر سنگین است و اگر گرفتار می شد چند سال باید گوشه ی زندان آب خنک می خورد. کامبیز دیروز به تهران برگشته و ناز را به دست او سپرده بود و حالا او پشیمان و نادم از همکاری با کامبیز و ندا به قول معروف مثل چی در گل فرو رفته بود. برای کاری به قهوه خانه رفته و ناز را برای ساعتی به خاله اش سپرده بود. به محض رسیدن به خانه ی خاله، با عجله کلید انداخت و در را باز کرد. آن قدر سریع خود را به داخل حیاط انداخت که منیره از ترس از جا پرید. او که مشغول شستن لباس بود با یک دست کف دست دیگرش را گرفت و گفت:
- چته پسر زهرم ترکید!
ممد با رنگ و رویی پریده پرسید:
romangram.com | @romangram_com