#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_253
و خانم صمدی را کشیده و تاکید وار ادا کرد. عادل خشمگین از در بیرون زد و مقابلش ایستاد. چشمان به خون نشسته اش نشان از درد و رنج درونش را می داد. امیر علی متوجه اشتباهش شد.
الان در این حال و اوضاع دلش نمی خواست او را درگیر مسئله ی جدیدی کند. به همین خاطر گفت:
- معذرت می خوام جوون... می دونم تو موقعیت خوبی نیستی... ناز... یعنی خانم صمدی برای ما هم خیلی عزیزه... تو این سه روز با نبود ایشون زندگیم تقریبا فلج شده... رسما کم آوردم. دخترم افسرده شده... خواب و خوراک نداره.. فکر می کنه ناز ولش کرده و رفته، همش گریه می کنه. آخه این چند وقت بدجور وابسته ی ایشون شده.... نمی تونم بیشتر از این براش توضیح بدم... وگرنه حالش بدتر میشه. از طرفی نگران ناز بودم... گفتم بیام با مادر خونده تون یه دیداری داشته باشم.
حالا عادل هم او را مردی متشخص و آداب دان می دید ،کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:
- خبری ازش نیست... تو این سه روز جایی نمونده که نگشته باشم... تا پزشک قانونی هم رفتم... اما یه قطره شده و رفته تو زمین... دارم دیوونه می شم. فقط...
امیرعلی کنجکاو پرسید:
- فقط چی؟
-دیروز رفتم شرکت... معاونت، عظیمی بهش خیلی مشکوکم. هر چند که پلیس ازش بازجویی کرده... اما من بهش مشکوکم.
امیر علی محکم و قاطع گفت:
- کار اون نیست.
مشت عادل گره شد و جواب داد:
- خب معلومه شما جانب پسر عمه تو به یه دختر بی کس و کار و یتیم نمی دی...
امیر علی عصبی گفت:
romangram.com | @romangram_com