#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_251
- باشه... اون قدر برام عزیز هست که هیچی برام مهم نباشه...
و خودش هم، همچون ندا از حرفی که زده بود مات و متحیر بر جا ماند.
********************
لقمه را که در دهان گذاشت تازه پی برد که چه قدر گرسنه است... اولش اشتهایی نداشت. اما پیرزن مهربان که اصرار کرده بود، لقمه ی نان و پنیر را در دهان گذاشت. لبخند که بر لبان پیرزن نشست ، تصویر ماهی مقابل چشمانش زنده شد. بی اختیار بغض کرد و لقمه را فرو نداده در گلویش گیر کرد.پیرزن لیوان شیر را جلو تر کشید و با مهربانی گفت:
- خالی نخور مادر گلوت خشکه.
به زحمت لقمه را با جرعه ای شیر فرو داد و نگاهش در اتاق چرخید... اتاقی کوچک با در و دیواری کاهگلی و وسایلی کهنه و قدیمی... فرشی رنگ و رو رفته که بعضا در بیشتر قسمت هایش تار و پودش بیرون زده بود. نمی دانست او را کجا آورده اند اما این را خوب فهمیده بود که تنها نیست و در تمام لحظات خدا یار و یاورش بوده... اصلا حضور همین پیرزن که او را به یاد ماهی می انداخت خودش آرامش دهنده بود. با صدای پیرزن به خود آمد:
- بخور مادر... نترس.
خواست چیزی بگوید که لای در به آرامی باز شد. کله ی گرد و پهنی با دو چشم مورب و بینی کوچک و لب هایی که به پهنای صورت از هم باز بود از پشت در سرک کشید و خیره به او نگاه کرد. پیرزن با لبخند گفت:
- بیا تو مادر.... متین جان خجالت نکش...
و رو به ناز ادامه داد:
-پسرمه مادر .... یه ذره مشکل داره.. اما همه چیز رو خوب می فهمه.
romangram.com | @romangram_com