#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_250


ندا سعی کرد از موضع قدرت حرف بزند برای همین گفت:

- مازیار... خوب می دونی که من از همه چیز خبر دارم.

مازیار هم چون پلنگی زخمی از جا پرید و او را در کسری از ثانیه از زمین کند و به دیوار کوبید و با یک دست محکم گلوی او را گرفت و با دندان های کلید شده غرید:

- منو تهدید نکن... می فهمی؟ الان که این جا وایستادم هیچی برام مهم نیست و تنها چیزی که می تونه راضیم کنه کشتنه توئه.... دلم می خواست همون دیشب با همین دستام خفه ت کنم.

ندا که می دانست هنوز برگ برنده در دستان اوست پوزخندی زد و گفت:

- ولی هنوز نمی دونی ناز پیش کیه!

بی اختیار فشار دستان مازیار بیشتر می شد و راه نفسش را تنگ تر می کرد. ندا ادامه داد:

- باهات یه معامله می کنم.

غرید:

–چی می خوای ؟

- ببین دیدی که این همه کتکم زدی اما لب از لب باز نکردم... پس بمیرم هم حرف نمی زنم... اما اگه اون زمین 3000 متری توی شمال و ویلای لواسونت را به نامم بزنی شاید یه چیزایی یادم بیاد.

مازیارانگشتان مشت شده اش را تا نزدیک صورت او بالا آورد و با خشم زمزمه کرد:


romangram.com | @romangram_com