#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_249

-نمی تونم خاله... نمی تونم... تا پلک رو هم می ذارم ناز و با حال و روز بد می بینم...

-خواب های پریشونت واسه فکر بهم ریخته ته... همش مال رفتن به پزشک قانونیه... پاشو مادر ... بچه مو سپردم به خدا... می دونم چیزیش نمی شه... نازم صحیح و سالم برمی گرده.

عادل بی رمق با دست سالمش دستان ماهی را گرفت و گفت:

- خاله خیلی دوستش داشتم.... از صبح احساس می کنم راه نفسم بسته شده... دارم خفه می شم خاله...

و هق هق هایش چشمان ماهی را هم پر کرد...

نمی دانست چگونه این جوان را آرام کند... مگر خودش آرام شده بود که بتواند مُسکّن برای قلب بی قرار او باشد. از کلانتری که زنگ زده بودند عادل خود را هراسان رسانده بود. دختری تقریبا با مشخصات ناز در پزشکی قانونی پیدا شده بود. جان داده بود تا دخترک را شناسایی کند... وقتی از آن اتاق سرد و یخ زده بیرون زده بود مشتش روی دیوار نشسته بود. ماهی دلداریش می داد و او هر لحظه در فکر ناز بود...

فردا صبح الطلوع به سراغ مازیار می رفت. زیر لب چند بار نام او را زمزمه کرد و از جایش برخاست و به حیاط رفت.وقت نماز بود...

*******************

چهره ی کبود و سیاه ندا رقت انگیز شده بود. مازیار خسته و نا امید رو به رویش به دیوار تکیه داده و پر نفرت به او خیره شده بود. ندا سنگینی نگاه او را طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد و مات نگاه او شد... هر دو پر از نفرت و انزجار به یکدیگر می نگریستند. بالاخره مازیار سکوت را شکست و گفت:

- چی شد فکراتو کردی یا نه؟

ندا با لحنی کشدار و درد آلود پرسید:

- باید چی کار کنم؟

-من ناز و صحیح و سالم می خوام... کمک کن پیداش کنم. کی ناز رو برده؟

romangram.com | @romangram_com