#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_248


هر دو به سرعت سوار شدند و راه بیرون از شهر را پیش گرفتند .

**

ماهی را کنار زد و مقابل ناز ایستاد. باورش نمی شد نازش صحیح و سالم مقابلش ایستاده و لبخند می زند. دست دراز کرد و او را به آغوش کشید. اما به یک باره سرمای وجود ناز رعشه ای بر اندامش انداخت. بدن ناز سرد و یخ بود . سرش را عقب کشید و در چشمان بی روح او خیره ماند. اما این که نازش نبود!!

عرقی سرد بر تیره ی پشتش نشست.

زمزمه کرد:

- ناز.... نازم.

دستی که بر شانه اش نشست باعث شد هراسان از خواب بپرد. ماهی نگران دستی بر پیشانی او کشید و عرق نشسته بر آن را پاک کرد و گفت:

- عادلم داشتی خواب می دیدی مادر!

با یاد آوری چهره ی رنگ پریده و بی روح ناز دلش هری پایین ریخت. دست باند پیچی شده اش را بر پیشانی کوبید و گفت:

-خدایا چی کار کنم؟

و در جا آخش درآمد. ماهی غمگین گفت:

-نکن مادر با خودت این جور... ببین با دستت چی کار کردی... نباید بهش فشار بیاری... مچت در رفته پسرم... اگه مراقب نباشی ، کار دستت میده... پاشو برو تو جات بخواب چیزی به صبح نمونده...


romangram.com | @romangram_com