#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_246


با این حرف مازیار هم چون پلنگ زخمی به جان او افتاد و ضربه ها ی سهمگینش روی سر و صورت ندا نشست. مشت های مازیار دیوانه وار و جنون آمیز شده بود و غیر قابل کنترل...

جیغ هایی که از دهان ندا خارج می شد در فضای انبار می پیچید و رعب و وحشتی عجیب را در دل هر شنونده ای جاری می کرد. فریاد های مازیار دیوانه وار بود و با هر مشت تکرار می کرد:

- می کشمت لعنتی... می کشمت آشغال.

******************

تکان های شدید، حالت تهوع اش را هر لحظه بیشتر و بیشتر می کرد. باز هم دست و پا بسته بود، اما با این تفاوت که در صندوق عقب اتومبیل کامبیز حبس شده بود و حالا معلوم نبود به کجا برده می شد... هنوز از آن لحظات وحشتناک ساعتی نگذشته بود، اما معجزه ی خداوند را با چشمانش به وضوح دیده بود.... مگر باید حتما دیواری شکافته شود و یا کوهی جا به جا گردد تا بگوییم معجزه شده است... اصلا همین که توانسته بود از آن لحظات سخت و دردآور جان سالم به در برد ،خودش عظمت و قدرت خدا را نشان می داد.... شاید هنوز نتوانسته بود نجات پیدا کند و در چنگال آن نامردان اسیر بود، اما همین که از آن لحظات به طرز معجزه آسایی دور شده بود برایش کافی بود و خدارا سپاس می گفت.

درست زمانی که مرد مقابلش او را به مسلخ می فرستاد خدا را صدا کرده بود... خدایی که شاید فکر می کرد هیچ وقت به فکر و یادش نیست و او را فراموش کرده است ، صدایش را شنیده بود و دعایش را که حفظ نجابت و پاکیش بود استجابت کرده بود... به راستی "معجزه ای " که می گفتن همین بود!!

اتومبیل که کنار جاده ایستاد، کامبیز در را باز کرد و پیاده شد و رو به مرد دیگر گفت:

- دِ... بجنب ممد... زود باش.

محمد که دوستانش او را ممد می خواندند لب هایش را جمع کرد و گفت:

- کامی عجب زنیکه رو دو در کردیما.

کامبیز بلند خندید و گفت:

- حالا حالا ها باید دنبال ما بگرده....


romangram.com | @romangram_com