#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_245
- چی بگم مادر؟ نمی دونم نازکم الان کجاست... بیچاره محسن از صبح به هر جا می شد سر زده... اما از بچه م خبری نیست.... خدایا نازک بی پناهم رو پناه بده...
عادل عصبی از جا بلند شد... باید کاری می کرد. صبر و تحملش لبریز شده بود و رنج و درد در صورتش به وضوح دیده می شد.
از اتاق خارج شد و وارد اتاق ناز شد و در را پشت سرش بست. نگاهش که در اتاق ساده و کوچک او چرخید عجیب دلش هوای گریه کرد. به شدت احساس خفگی می کرد.... بغض تیز و برنده ای را که گلویش را از صبح آزار می داد به سختی فرو داد و نفسش را با پوفی بیرون فرستاد. حالا که ماهی محکم و قوی را این چنین آشفته و به هم ریخته می دید خود باید قوی می شد. باید می رفت و همه جا را می گشت...باید نازش را پیدا می کرد و این را با اطمینان به خودش قول داد...
*********************
دیوانه وار به سمت ندا هجوم برد و اولین سیلی که بر گونه ی ندا نشست قلب و جانش را به آتش کشید... او با نازش چه کرده بود؟
–زنیکه ی حروم لقمه... چه بلایی سرش آوردی؟
ندا ظاهرا شوکه بود... عجیب رو دست خورده بود. او که انتظار دیدن چیز دیگری را داشت حالا به محض رو به رویی با انبار خالی حسابی جا خورده بود و این سیلی مازیار بود که او را شوک زده به فضای خالی انبار بازگرداند... ندا که تازه متوجه موقعیت خطرناکی که در آن قرار داشت شده بود با عجز و التماس گفت:
-مازی به خدا...
-خفه شو کثافت... خفه شو...
صبر و تحمل دیگر برای مازیار معنا نداشت... شاید حتی عجز و لابه های او را هم نمی شنید...
-ماز... یار... نمی... دونم... چی... کارش کردن. اون کثافتا... منم ... دور زدن.
romangram.com | @romangram_com