#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_244
مگر نه این که با او بد تا کرده بودند... دختری سیزده ساله که به عقد ازدواج مردی هم سن و سال پدرش درآمده بود. مردی که همیشه بساط منقل و بافورش در اتاق پهن بود. با یاد آن روزها نفس عمیقی کشید و نگاه به اتومبیل مازیار دوخت و بی اراده به سال ها دور برگشت.
با هر بار یادآوری چهره ی پیر و کریه سلیم با آن دندان های نصف و نیمه جانش تا به لب بالا می آمد و نفس هایش تنگ می شد. روح لطیف دخترانه اش همان سال ها زیر دست و پای سلیم مرده بود... و شیطان در تک تک سلول هایش لانه کرده و رفیق شب و روزش شده بود.
مقابل انبار رسید. اتومبیلش را خاموش کرد و بار دیگر نگاهش را به آینه دوخت.با دیدن اتومبیل مازیار نیش خندی زد و پیاده شد... مطمئنا ناز تا به الان میان دستان کثیف و آلوده ی کامبیز و هم دستش، حسابی دست به دست شده بود . آرام از اتومبیل پیاده شد. دیدن چهره ی نابود شده ی مازیار در آن لحظه تنها چیزی بود که می خواست... به راستی که این زن جنون داشت!!!...
در انبار را باز کرد و هنوز پا به داخل نگذاشته بود که دست های قدرتمند مازیار بر شانه هایش نشست و او را به عقب کشید و به سرعت وارد انبار شد. اما تاریکی و سکوت وهم برانگیز انبار هر دو را با چشمانی مات و متحیر بر جای باقی گذاشت.
***************
ماهی سر پر دردش را روی بالش گذاشت و آهی از روی غم کشید. چشمان سرخ و ورم کرده اش نشان از گریه ی زیادش می داد...هنوز خبری از محسن پسر بزرگ عفیفه خانم نشده نبود. اویی که به کلانتری خبر داده بود و تک به تک بیمارستان های اطراف را گشته بود. اما خبری از ناز نبود که نبود. عفیفه خانم نگاهی به نسرین کرد و سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد. نسرین کمی خود را جلو کشید و ملافه ی سفید رنگ گلداری را روی ماهی انداخت. ماهی پلک هایش را بست ، اما باز قطره اشکی بی اجازه از میان پلک های بسته اش بیرون خزید و میان موهایش گم شد.نمی دانست چرا این بار برگشتی برای ناز وجود ندارد... چیزی بیش از دوازده ساعت بود که نازش گم شده بود. از فکر این که بلایی بر سر نازش آورده باشند به مرز جنون می رسید... عادل زنگ زده بود... هر ساعت و هر دقیقه زنگ زده بود... دلش برای او هم کباب بود... هیچ جوابی برای او هم نداشت و شرمنده بود.
با صدای زنگ ِ در، هراسان در جایش نشست. نسرین بلافاصله از جا برخاست و از اتاق بیرون زد. نفس عمیقی کشید... از صبح تا به حال نفس کم می آورد. اصلا نفسش با ناز گم شده بود!
صدای قدم های عادل لرزه بر جانش می انداخت... او قول داده بود... هر موقع که عادل رفته بود از او قول گرفته و حالا او نتوانسته بود به قولی که داده است عمل کند. عادل که در آستانه ی در ایستاد ، عفیفه خانم از جا بلند شد اما ماهی قدرت بلند شدن نداشت... تمام توانش را هم با رفتن ناز از دست داده بود. تازه می فهمید حضور ناز چه قدر برایش خاص بوده است... به قبل ترها که فکر می کرد می دید از میان دخترانی که پیشش آمده بودند ناز را جور دیگری دوست داشت... با صدای عادل سرش را بلند کرد:
- سلام.
هر دو دست را که به امتداد بدنش از هم گشود، عادل بی خجالت در آغوشش فرو رفت... شاید که قلب های بی قرارشان در کنار یکدیگر کمی آرام می گرفت. عادل با چشمان به خون نشسته نگاهش کرد و گفت:
- خاله حالا چی کار کنم؟ یعنی چه بلایی سر ناز اومده؟
ماهی مستأصل و درمانده گفت:
romangram.com | @romangram_com