#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_243
مرد با خشونت بیشتری دستش را کشید و گفت:
- من عزیزتر ندارم. حالا هم خفه شو و راه بیفت.
و او را سرپا کرد.حالا پاهایش را آزاد کرده بود تا بتواند راه برود اما توانی در آن ها نبود و یاریش نمی کردند. لرز هم که امانش را بریده بود و دندان هایش چلیک چلیک روی هم می خورد. نمی دانست این لرزش از ترس است یا که از سرمای محیط اطراف؟!
پارچه ی سیاه که از مقابل دیدگانش کنار رفت،هجوم نور باعث بستن دوباره ی چشمانش شد. به چند ثانیه نکشید که به آرامی آن ها را از هم گشود و نگاهش به اطراف چرخید. مردی با چهره ای نه چندان زیبا مقابلش دست به کمر ایستاده بود... و لبخند کریه و زشتی روی لب هایش بازی می کرد. مرد جلو آمد و همان طور که خریدارنه سر تا پایش را برانداز می کرد گفت:
- بالاخره دستور ی که منتظرش بودم از بالا دستیا صادر شد.. فکر کنم امشب پشیمون بشی چرا دفعه ی قبل نمردی.... ممد بیا اینو ببر آماده ش کن .
***********************
ندا وارد جاده ی خاکی شد و اتومبیلش را به سمت انبار ی که کامبیز آدرسش را داده بود راند. هنوز نگاهش در آینه، اتومبیل مازیار را می پایید. با خود زمزمه کرد:
- بیا مازی جان... تو هنوز ندا رو نشناختی...
واقعا مازیار با خود چه فکر کرده بود که با او این چنین تا کرده بود؟
زنی که آنقدر مار خورده بود که برای خودش افعی خطرناکی شده بود... مازیار بد پا روی دمش گذاشته و بدجور حس حسادتش را تحریک کرده بود...
مگر نه این که سال ها بود که کار خلاف با تن و جانش عجین شده بود. اصلا از همان موقع که پیرمرد را به راحتی در خواب خفه کرده و دست هایش به گناه آلوده شده بود ،جسم و روحش را به شیطان فروخته بود!!
romangram.com | @romangram_com