#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_242
– برو احمق... فقط کارت رو درست انجام بده.
-چشم خانم. چشم.
ندا پوزخندی زد و تماس را قطع کرد و با گفتن "بیا مازیار جان بیا و با چشمای خودت مرگ عشقت رو ببین" پا روی گاز گذاشت.
**
تمام عضلاتش گرفته و از سرما کرخت شده بود. دیگر قادر به تکان دادن بدنش نبود که با صدای قدم هایی هوشیار شد. بی اختیار بدنش شروع به لرزیدن کرد. می دانست به آخر خط رسیده است و این اوست که باید تقاص کینه و نفرت دیگران را پس دهد. از صبح تا به الان خیلی فکر کرده بود و تنها زن متنفر از خودش را به خوبی می شناخت... می دانست ربودنش کار کسی جز مظفری نیست. دلش برای ماهی و عادل می سوخت و نمی دانست الان در چه حال و هوایی هستند. بی اختیار اشکی از گوشه ی چشمانش چکید.
با نزدیک شدن صدای قدم ها ضربان قلبش به شدت بالا می رفت. دستی طناب را گرفت و او را محکم در جایش نشاند.
– پاشو بشین.
صدای مرد دیگری بود... میدانست دو نفر هستند و مسلما این مرد همان شخص دوم بود. مرد قبل از هر کاری چسب روی دهانش را کند. هوا را با تمام قدرت بلعید و به ریه هایش رساند.چه قدر نفس کشیدن معمولی برایش لذت بخش شده بود...دست مرد که روی طناب ها پیچیده شده بر پایش نشست تمام جراتش را جمع کرد و با توکل به خدا آرام زمزمه کرد:
- تو رو خدا آقا منو ول کنید.
هنوز چشمهایش بسته بود اما با توجه به لحن مرد، نقش پوزخند را می توانست روی چهره ی او ترسیم کند.
–فکر می کنی کامبیز خان به همین راحتی می تونه ازت بگذره.
-آقا تو رو خدا... تو رو جون عزیزترینت.
romangram.com | @romangram_com