#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_241

- نازکم چی شدی مادر؟ چی کار کنم خدا! خدایا پناه این بچه ی بی پناه باش.





*********************

هوا تاریک شده بود. کم کم داشت باور می کرد که ندا دستی در این ماجرا ندارد اما در همان لحظه حرکت انگشتانش روی فرمان با دیدن او که به سرعت از آپارتمانش خارج شد از هم باز ایستاد. حقا که این مار خوش خط و خال را خوب شناخته بود. مگر نه این که دست پرورده ی خودش بود.

ندا به سمت اتومبیل خودش رفت و سوار شد. مازیار اتومبیلش را روشن کرد و آهسته با رعایت حد فاصله به دنبالش روان شد.دردی در شقیقه اش پیچید... دردی که از تصوارتش نشأت می گرفت...

ندا نگاهی در آینه انداخت و نیشخندی زد و گفت:

- بیا عزیزم... بیا که دارم برات.

و دست در کیفش کرد و گوشی را بیرون آورد و تماس را برقرار کرد. مرد که جواب داد ، ندا هنوز نگاهش را از آینه نگرفته بود.

– جانم خانم؟

- دختره رو آماده کن.

مرد بلند خندید و گفت:

- چشم خانم ... ممنون خانم. جبران می کنم خانم.

romangram.com | @romangram_com